یازده: وونگ چیاچی

چاره ای ندارم... باید به نوشتن از آنها ادامه بدهم. پناه های مدام من را که شروع کردم می دانستم این پرونده با پنج تا و ده تا تمام نمی شود. در جهان پر رنجی که انگار همه چیز، از خود آدمیزاد تا تک تک دلخوشی ها و آرزو ها و آرمان هایش، به مویی نازک و شکننده و موخوره زده آویزانند و هر وقت هوس کند جهان، دانه دانه شان را بی رحمانه خراب می کند بر پهنه بودنت، گریزی نیست از در رفتن و آرمیدن در آغوش همین دلخوشی های رنگی... سیاه و سفید... تمیز... آلوده... همان اول کار هم می دانستم جبار تر از این حرف هاست زمانه که به من فرصت دهد یواشکی ها را علنی نکنم... می دانستم یک جایی چنگال هایش را می گذارد بر مجرای نفس کشیدنم، آنچنان که از سخن گفتن بیوفتم و چاره ای نماند جز نوشتن... نوشتن از آن ته تهی ها... آن هایی که برده ام توی اندرونی ترین اتاق ها که شاید بدزدمشان از همه... که شاید برای من بمانند... تنها برای من...

تاوان زیبایی... تاوان عشق

یک کسی در توصیف "شهوت، احتیاط" گفته بود شبیه جوشاندن آب سرد است، زمانی طول می کشد که آب شروع به جوشیدن کند اما هنگامی که به جوش آمد، از قلیان نخواهد ایستاد... این تعبیر در چشم من بیش از آن که در مورد خود فیلم صدق کند به وونگ چیاچی می آید. دختر آرامی که مادرش را در حمله ژاپنی ها از دست داده و پدرش به انگلستان گریخته است، در دانشگاه با دانشجویی به نام کوانگ ‏یو مین و گروه تئاتر آنها آشنا می شود. کوانگ یو مین به دلایل شخصی و خانوادگی نقشه ای برای سوءقصد به جان یکی از ‏سیاستمداران محلی دارد. وونگ چیاچی دلباخته کوانگ شده است و حالا کوانگ از او می خواهد به آقای یی نزدیک شده و پس از اغوای وی، او را به قتل برساند... گروه در یک خانه تیمی دور هم جمع می شوند و برنامه ریزی ها انجام می شود. وونگ چیاچی باید در قالب یک زن شوهر دار فرو برود و قرار می شود یکی از آنها که سابقه همخوابه شدن با چند فاحشه را داشته است، با باکره زیبا بیامیزد و رفتار او را در رختخواب ارتقا دهد... وونگ چیاچی از جلوی چشمان کوانگ عبور می کند. در حالیکه نیم نگاهش به اوست، در ملغمه ای متاثر از دوست داشتن کوانگ و آرمان هایی که او در ذهنش کاشته است، بکارتش را به رختخوابی بی ملاحظه می برد تا از تنش دستان انتقامی بسازد که آرام کوانگ را در پی دارد به خونخواهی برادر...

زیبای قصه پس از چندین آمیزش آموزشی آماده است که فریبا و دلربا وارد حریم محافظت شده آقای یی بشود... حریم محافظت شده ای که تنها حاصل مراقبت و هوشیاری شبانه روزی نیروهای امنیتی نیست. طمانینه و سکوت و درون گرایی آقای یی، بی اعتمادی او به دنیا و وحشت و تردیدش به همه چیز و همه کس لایه لایه بر حصار جهان او افزوده است و وونگ چیاچی چیزی ندارد به جز شور و زیبایی پر شکوهش تا از این لایه های متراکم عبور کند و خود را به خلوت مرد برساند...

ماجرا و وونگ چیاچی در دو بخش روایت می شوند. در بخش اول وونگ چیاچی هنوز دختری آرمانخواه است که همه چیزش را گذاشته وسط تا انتقام مردی که دوست دارد را از آقای یی بگیرد... در یک تصمیم انقلابی/عاشقانه... و ما که نشسته ایم به تماشای قل قل کردن آب سرد، خیالمان تخت است انگار که دختر قصه جان سالم به در می برد از این مهلکه نابرابر و بعد ها بزرگ می شود و به این روزهای خودش می خندد... انگار بدانیم این لایه های محکم انزوا که آقای یی دور خودش کشیده است به این راحتی ها نمی شکند. شهوت تنها کفایت نمی کند... چیزی ورای عطش تن می طلبد تا فرو ریزد این دیوار های قطور بی اعتمادی... همینطور هم می شود و نقشه ترور شکست می خورد و آدم ها می روند پی زندگی روزمره کسل کننده شان...

در بخش دوم اما حکایت شکلی دیگر می گیرد... بعد از حدود سه سال وقتی وونگ چیاچی و آقای یی در قابی مشترک دوباره کنار هم می نشینند.... قابی خیلی خیلی مشترک... قابی که در مرور زمان این دو را آنچنان در هم می آمیزد که یادمان می رود قرار است طرحی اجرا شود از دل این معاشقه های سهمگین که عملی شدنش جان مرد را و شکست خوردنش جان زن را می گیرد...

یک صحنه ای دارد "شهوت، احتیاط" که در قله های سکانس های شخصی من جای دارد...  کوانگ یو مین، وونگ چیاچی را که حالا دیگر به بستر خشونت و شهوت دیوانه وار آقای یی، دچار شده است برده به دیدار یکی از سران حزبی که این بار با جدیت در راس طرح ترور نشسته اند و به او درجه خطرناکی موقعیت را گوشزد می کنند. او آرام به حرف های مرد گوش می دهد. به کوانگ نگاه هم نمی کند... و پس از پایان حرف های مرد وونگ چیاچی با چشم هایی آماده گریستن او را نگاه می کند و می گوید: تو فکر می کنی بدن من یک دام است برای او... اما او در من فرو می رود و من را چون برده ای تسخیر می کند... و هربار بر من زخم و خون باقی می گذارد تا راضی شود و آرام بگیرد..." وونگ چیاچی از کرم ها می گوید... کرم هایی که بزرگ می شوند و چونان مار قلب را نشانه می گیرند... او از لحظه ای گفت که عصاره و خون مرد روی تنش می پاشد... مهم نیست کوانگ و رهبر حزب، فوران وونگ چیاچی را ندیدند... ما دیده بودیم که او و آقای یی در تمام صجنه های بی پروای معاشقه های مجنونشان چگونه خود را آشکار می کنند. در آن پیچ و تاب های برهنه ما حقیقی ترین واکنش های آن دو را دیده بودیم... شالوده آن دو... شالوده احساسات آن دو... شالوده این رابطه پر خطر را که داشت روز به روز و لحظه به لحظه حقیقی تر می شد... ما دیده بودیم شهوت یک مرد چگونه می تواند همه حفاظ های بیرونی و درونی را خرد و خاکشیر کند... ما دیده بودیم شهوت یک زن چگونه می تواند او را ببرد به اعماق ناشناخته خودش... و نشسته بودیم به انتظار فنا... فنا... فنا... وقتی چاره ای نمانده باشد.

وونگ چیاچی و آقای یی از دامان آن همه بی قراری تمام غریزی که در حیوانی (شما بخوانید حقیقی) ترین شکل ممکنش به انزال و ارگاسم آن دو می رسد... از بستر همه آن قرار های پنهانی... از دل لحظه لحظه میگساری های دو نفره... از لحظه لحظه تماشا و کشف دیگری... در انتهای ماراتن عقل و احساس و شهوت و احتیاط می رسند به اوج... مرد تسلیم می شود... تسلیم خواستن وونگ چیاچی می شود... و حالا این وونگ چیاچی ست که در قدرتنمایی پرشکوه عاشقانه اش دست های قربانی را در آستانه ذبح می گیرد و از کام مرگ بیرون می کشد... آن حلقه برای وونگ چیاچی تنها یک جواهر گرانقیمت نیست. نشان سرسپردگی مردی ست که او را عاشقانه نگاه می کند و می گوید نترسد چون با اوست... همین کافی ست که وونگ چیاچی بر زبان بیاورد حکم فنا شدن خودش را... "فرار کن"... و خودش را به جوخه اعدام بسپارد و آقای یی را به آن اتاق خواب خالی و تاریک...

رهبر حزب در آن دیدار شرم آور به او گفته بود کلید همه چیز "وفاداری" ست... او یادش رفته بود که زن های عاشق به چیزی جز عشق وفا نمی کنند...

 پی نوشت: به مهتاب... در آستانه اسفند ماه که ماه میلاد او ست... و ماه آخر زمستان

                                                                                                                   ندا.م


برچسب‌ها: Lust, Caution
نوشته شده توسط ندا میری در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ |

مامان که فوت کرد، هنوز فرصت نکرده بودم جواب تسلیت بی رمق اهالی اتاق عمل را بدهم که نغمه شروع کرد به چنگ انداختن زمین... صدایش سکوت نیمه شب بیمارستان را شکست و شد ناقوس خودداری من... همان لحظه بود که احساس کردم فرصتی برای زاری ندارم. و همه جان و جهانم شد دو تا دست، یک آغوش... فقط نغمه نبود... توی راه به خاله ها و دایی و دختر و پسرهایشان زنگ زدم... همان نصف شبی... حقشان بود... کس و کارش بودند. حقشان بود در حوالی حادثه حاضر باشند... بابا به محض اینکه رسیدیم به خانه، کلی پول نقد و یکی و دو تا چک امضا شده گذاشت کف دستم که من نمی دانم باید چکار کنم. فقط حواست باشد همه چیز مراسمش آبرومندانه باشد. در بهترین حالت ممکنش... و من گفتم چشم... نغمه لکنت گرفته بود. نفری یک ارامبخش و مسکن گرفته بودند دستشان و دم در اتاق صف کشیده بودند که بچپانند توی حلقش که ارام بگیرد و بخوابد... دانه دانه قرص ها را از دستشان گرفتم و انداختم توی سطل اشغال... همه شان گیج نگاهم کردند... حوصله توضیح دادن نداشتم فقط خیلی محکم گفتم کسی حق ندارد به نغمه قرص بدهد... آن شب دو نفری توی یک تختخواب یک نفره دراز کشیدیم... سرش را گذاشتم روی سینه ام و او شروع کرد به ارام حرف زدن... با همان لکنت عصبی حرص آور اعصاب خرد کن... همه آن روز ها به بدو بدو گذشتند برای تدارک سحری تا شام... به آرام کردن آدم ها که سر هیچ و پوچ برای هم پشت چشم نازک می کردند....  به قرارداد بستن با مسجد و رستوران و سفارش گل و نوشتن متن اعلامیه و... به دلداری دادن... به آرام کردن... به در آغوش کشیدن... از دور ترین ها تا نزدیک ترین ها

*

توی هر حادثه ای یک کسی هست که سرش بالاست، گوشه لبش نمی لرزد، اشکش نمی ریزد، فشارش نمی افتد، لبخند می زند به روی دیگران... دست ها را توی دستش می گیرد و به زبان بی زبانی می گوید من هستم... و همه در سایه قوت و قدرت او آرام می گیرند. خیالشان تخت می شود که یک کسی دیگر دارد کار ها را پی می گیرد و ردیف می کند... یک کس دیگری که حتما از آنها محکم تر است... احتیاجی ندارد به دلداری ها و حمایت ها و آغوش ها و کلام همدرد و نرم و مهربان دیگران... یک کسی که خیلی زور دارد... یک کسی که... هه... این میان همیشه با خودم فکر می کنم این ها مظلومین هر حادثه اند... همان هایی که آخر شب... وقتی چیدنی ها را چیدند... وقتی همه تاب و توانشان را خرج قرار دیگران کردند... پناه می برند به سکوت خلوت خود و خدایشان...

*

یک ترانه/سرود انقلابی هست که من خیلی دوستش دارم. یکی از آنهایی که خیلی هم معروف نیستند. یکی از یواشکی های عزیزم بوده... یک جایی می گوید "الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله"... و من سال ها این را یک شکل دیگری می شنیدم... آخر شب ها و روز های حادثه های گزنده... وقتی از سگ دو زدن پی وظایف رسمی و غیر رسمی در حاشیه آن ماجرا به تنهایی ام می رسیدم زیر لب زمزمه اش می کردم... یک شکل غلط و تحریف شده را... شخصی اش کرده بودم... "الله الله تو پناهی، من ضعیفم یا الله"... زیر لب زمزمه اش می کردم... انقدر که در آوای تکرار اعتراف به ضعف و ناتوانی ام در دستان قدر قدرت پروردگار به خواب می رفتم... و فردا صبح به وقت بیداری، من دوباره همان آدمی بودم که قرار است خیال دیگران را راحت کند که یک کسی هست که حواسش هست و دارد کارها را می چیند... گویا همه ضعفم را در پیشگاه او آتش زده باشم و حالا از دل خاکستر، توانی تازه در من شعله می کشید...

*

یادمان نرود... در هر حادثه ای کسی هست که خیال دیگران را تخت می کند... داد و قال این آدم ها، خوش خلقی و بدخلقی شان را به دل نگیرید... ببخشیدشان... قضاوتشان نکنید... فحششان ندهید... رو به رویشان ترش نکنید... حتی اگر دارند اشتباه می کنند. حتی اگر حواسشان نیست و دل یکی دو نفری را آن وسط کار می شکنند... این آدم ها خودشان هم نمی دانند دارند چه زخم هایی می خورند... این آدم ها مظلومین هر حادثه اند... قدرشان را بدانیم... لابلای زاری ها و ضجه هایمان زیر لب خدا قوتشان بگوییم...

برای آن کسی که الگو و مراد تو بود...

                                                                                                  ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ |


در فیلم خواهران مگدالن، در آن صومعه نفرین شده گند زده، وقتی می خواهند برنادت را تنبیه کنند، موهایش را از ته می تراشند. برنادت زیر دستان خواهران روحانی (شیطانی) ضجه می زند و آدمی احساس می کند دارد نمایشی تازه از به صلیب کشیدن مسیح را تماشا می کند. با ریختن موهای برنادت روی زمین، ذره ذره زنانگی شیرین او فرو می ریزد... سر برنادت چون مزرعه ای شخم زده می شود و همه بخشایندگی های پر مهر دخترانه او از ریشه زده می شود تا زمین آماده رشد بیزاری شود. انکار... فراموشی... شور و شوق برنادت در همان سکانس می میرد. او اسیر وحشتی می شود که تا انتهای خط از آن رهایی ندارد.

*

در سریال گرلز، هانا که همه چیز توی زندگی ش حسابی بهم ریخته است، از کار تا روابط عاطفی و دوستانه و خانوادگیش حتی، می نشیند روبروی آینه و قیچی می گیرد دستش و موهایش را می برد. نه اینکه کوتاه کند... می برد. انگار که دارد موهایش را مثله می کند. دسته دسته موهایش که زیر پایش می ریزند در حکم گوشت های تنش هستند که از وجودش کنده می شوند و دور ریخته می شوند...

*

کوتاه کردن مو برای مرد ها یک حرکت عادی ست. یک عمل فیزیکی در راستای پیرایش و بعضا آرایش. از مرزهای خوش تیپی و زیبایی و مرتب بودن فراتر نمی رود. زن ها اما به دانه دانه تارهای موهای شان وابستگی و دلبستگی دارند. گویا از این حجم پر و پیمان بالای سرشان، اعتماد به نفس می گیرند. حس متبرک زنانه شان در هر رقص طناز موهای شان، اوج می گیرد. با ور رفتن و آراستنشان زیبا می شوند.... از روی مدل موهای خانم ها حتی می شود به حس و حال ها و روحیاتشان واقف شد. اینکه چقدر شهری اند، چقدر بیابانی، چقدر کولی اند، چقدر متمدن... چقدر کودکند، چقدر با خودشان سر راستند، چقدر جلوه گرند، چقدر منزوی و خیلی چیز های دیگر.... و از همه این ها فراتر موهای خانم ها انگار بخشی از قلب و ذهن آن هاست. لا بلای دانه دانه این خرمن آنها خاطرات و حس های بزرگ و عمیقشان را نگهداری و پاسداری می کنند. رد پای دست ها و بوسه ها... اثر همه نگاه ها و ستایش ها... بی جهت نیست که آن چیدن وحشیانه موهای برنادت در حکم یک شکنجه ویرانگر با او چنان می کند که انگار تا ابد بر تنش داغ گذاشته اند... و آن بریدن انتحاری دسته دسته موهای هانا تفاوتی با یک تنبیه عظیم خود آگاهانه ندارد.

*

داشتم با خواهرم سر و کله می زدم که یک تغییر اساسی دلم می خواهد. یک چیزی که با تغییر رنگ مو و مدل ابرو رخ نمی دهد. با عوض کردن استایل لباس پوشیدن و چیدمان خانه و اینها هم نه... یک چیز درونی تر. خیلی درونی تر... نه یک چیزی که فقط شکل و شمایل بیرونی ام را عوض کند... بزرگتر... عمیق تر... و وقتی زیر دست های آرایشگر نشسته بودم و منتظر بودم زودتر کارش تمام بشود، روی زمین را نگاه می کردم و می دیدم چه چیزهایی که دارند به زیر پایم می ریزند و انگار ماهی قرمز کوچکی که از تنگ بیرون می افتد، جان می دهند.

*

یکی از فانتزی های من همیشه این بوده که یک روزی از دنیا و هر چه در او هست سر درد بگیرم و بنشینم جلوی آینه و گیس هایم را دسته دسته پای عصبیت و خشمم ذبح کنم... عین هانا... نمی دانم از کلفتی پوستم است یا که از زشت شدن می ترسم که تا امروز با خودم همچین کاری نکرده ام... ته تهش این بوده که یک مدل من در آوردی ترکیبی از ویژگی های کلاسیک و مدرن انتخاب کرده ام (این خودش یک نشانه است) و موهای کمندم را داده ام دست یک آرایشگر زبده... و خلاص... شاید باید یک جایی این یکی را هم تجربه کنم... تراشیدن موهایم به دست خودم... قیچی زدنشان... بریدنشان... این بار که گذشت... شاید وقتی دیگر...

*

میویس را خاطرتان هست؟ وقتی دست هایش را گشود و از ته دلش گفت "آخیش"... گیرم که ما صدایش را نشنیدیم... همچون حالی داشتم وقتی از آرایشگاه بیرون امدم و باد لابلای چتری های کوتاهم پیچید...

*

موهای زن ها را جدی بگیرید.

                                                                                                           ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ |

توی فرودگاه بین آدم ها می چرخم. همیشه زود می رسم. خیلی پیش از آنکه کانتر پروازم باز شده باشد. یک چرخ بر می دارم و بارهایم را می چینم و یک گوشه انتظار می کشم. کانتر که باز می شود ضربتی بارها را تحویل می دهم و تاکید می کنم صندلی ام کنار پنجره باشد و بعد از گرفتن کارت پروازم به جای آنکه احساس خلاصی کنم، فکر می کنم تازه شروع شده است. حالا باید بروم توی سالن ترانزیت چرخ بزنم... توی یکی از کافه های فرودگاه ولو بشوم و چای یا قهوه بنوشم و سر فرصت مردم را دید بزنم... نگاه های مشتاق مسافران... و آن میان حدس بزنم چه کسی دارد به خانه برمی گردد و چه کسی دارد از خانه فرار می کند... این میل تماشای آدم ها... این میل تماشای آدم ها و به اشتیاق کاویدنشان از سر عادت و تفنن نیست. گاهی فکر می کنم یک نعمت است... یک لذت... 

به هنگام رفتن حالم خوش است... به هنگام بازگشتن هم... بخش مهمی از زندگی ام شده اند... بخش مهمی از من... این گریختن ها و بازگشتن ها... فرار از کشور و شهر و خانه و خودم... و  بازگشتن... برگشتن به همه اینها... دیگر حتی انتظار این را ندارم این میان معجزه ای رخ بدهد که این حجم گریزان از مرکز را، شسته و رفته، سبک و نرم و صیقلی دوباره به مرکز باز گرداند... دیگر از میانه ها هیچ انتظاری ندارم انگار... همه چیز در همان رفتن و در همان بازگشتن حادث می شود... در حرکت... در عبور... در گذر از منی که دلش می خواهد بکند و در گذر از منی که شهوت برگشتن کلافه اش می کند...

سفر بزرگترین آرزوی همیشه من بوده. آنقدر بزرگ و آنقدر مدام که گویا تجسم من از خوشبختی باشد. برای آدم خانه پرستی چون من، این بی قراری مدام عجیب به نظر می رسد... آنقدری که گاهی با خودم فکر می کنم یک جایی یک کسی "خانه" را از من ربوده است و من را در دستان یک عطش نا تمام رها کرده است و حالا حیران و سرگشته، آواره جاده های زمین و زمان شده ام... و رفتن و برگشتن آنچنان در هم و در من تنیده اند که دیگر توفیری از هم ندارند... شاید یک چیزی این میان فقط دارد از خودش به خودش پناه می برد...

و می ترسم... می ترسم در ازدحام این الفرار ناتمام نیابم ش... جا بمانم از او... از آن نیمه گمشده ای که مدام می خواندم... آن رخداد بزرگ که خود را، خانه را، کاشانه را به شوقش رها کنم...

                                                                                                                      ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ |

مهم نیست چقدر بزرگ شده... چقدر  خانم شده... مهم نیست دارد دکتر می شود و کم کم قرار است از این مانتوهای رسمی با پارچه های شق و رق بپوشد. با شلوارهایی که خط اتو دارند... و برود سر کلاس و با آن شوق ناتمامش به پژوهش و علم و با آن صدای ملایمش تدریس کند... حتی مهم نیست فردا روزی که دور هم نیست شکمش بالا می آید و مجبور می شود دست به کمر راه برود. احتمالا لوسی اش صد چندان می شود و ما خریداران لوسی اش هم راه به راه از هم سبقت می گیریم... برای من او هنوز یک حجم گوشتالوست که لپ هایش قابلیت گاز گرفتن دارند. که چال دارند و به هنگام خنده، تماشایشان نفس می گیرد از مخاطب...موضوع این است که برای من کودکی او تمام نمی شود. حتی وقتی در هیات بزرگ تر ها بو می کشد حال و احوال من را و حدس می زند که یک چیزی هست... یک چیزی هست که من از او پنهان می کنم و او سال هاست عادت کرده است به این حجم پنهان کاری.... سال هاست من به دور نگه داشتن او از دغدغه ها و دردسر هایم اصرار کرده ام و او صدایش در نیامده است و به جای گیر دادن و سوال کردن آرام و بی هیاهو دقیقا سربزنگاه قد علم کرده است که من هستم... و همه حواسم به توست. چه بخواهی و چه نخواهی... اجازه اش هم دیگر دست تو نیست... اصلا مهم هم نیست بدانم چه خبر شده... اصلا لازم نیست بدانم چه چیزی یا چه چیزهایی شده اند خوره مغز و روانت... او این ها را نمی پرسد. چرایی ماجرا و جزئیات حادثه برای ش اهمیتی ندارند... او درگیر "حال" من می شود فقط و به این نقطه که برسد، من در برابرش تمام و کمال بی سلاح و سپرم... آنچنان که حتی از خنده هایم هم کاری بر نمی آید. او به چشم هایم نگاه می کند و بی آنکه بگوید "هی! یک چیزیت هست"... می گوید " من دلم گرفته است، بیا"... و این کار را چنان به ظرافت و به اندازه می کند که من همیشه از او جا می مانم.... یک چیزی فراتر از پیوند های خونی ما را کنار هم نگه داشته است. یک شکل کاملی از ایمان به صداقت این حمایت. صداقت این دستی که کودکانه یا مادرانه دراز است مدام...

*

به هر بهانه ای زنگ می زند. از گرفتن شماره تلفن آرایشگاه تا پرسیدن اینکه برای مهمانی آخر هفته دیگر، چه بپوشد. می دانم ول نمی کند تا نروم. باید بروم بنشینم روبرویش و او توی تخم چشم های من ببیند نمی ترسم. او با شوخ طبعی و غش غش خنده گول نمی خورد. دست آخر کوتاه می آیم. نهار را با هم می خوریم. هنوز راضی نشده... با هم می رویم خرید... هنوز کفایت نکرده است... شام را پای یک سفره می نشینیم... زیرچشمی دارد نگاهم می کند... نگاهش می کنم و آرام می گویم "چیز خاصی نیست. درگیر یک موضوع کاری ام"... این پا و آن پا می کند و می گوید "اینجا نشد جای دیگری. فکر و خیال نکنی ها" ... چه جمله آشنایی... شبیه همان چیزی ست که آن مردکه گردن کلفت می گفت. خنده ام می گیرد... در آنی همه وحشتی که از شنیدن همین کلمات ثابت در جانم نشسته بود به جسارت بدل می شود... دختر بچه نیم وجبی که خودش از صدای ترقه های بی خطر چهارشنبه سوری هم می ترسد، یادم می اندازد حق ندارم بترسم...

پیش از خواب آرام می گوید: "باز هم شد... دوباره بروم دکتر؟"... می دانم با خودش خیلی کلنجار رفته است که حالا وقتش نیست... می دانم هزار بار بگویم، نگویم کرده است... اما او می داند نگفتن نداریم... او می داند یک جایی طی تقسیم وظایفمان با هم طی کرده ایم همه این ها را... همانجایی که قرار گذاشتیم من حق ندارم بترسم... و من مست می شوم که برای او محرمیت آغوش من مرزی ندارد.... دستش را می گیرم

*

خانم اولیویا وایلد (کیت) در این فیلم جدیدش – رفقای هم پیاله – تازه با دوست پسرش بهم زده و همان شب با یک عده از دوستان رفته خوشگذرانی. آن میان لوک که از قضا رفیق محرم و مرهمش هم هست می آید طرفش که نازش بدهد و بپرسد چه شده... بهم ریختگی کیت از سر و صورتش می بارد و از پشت خنده های زیبایش در همان حال مستی، پیاپی به صورت مخاطب سیلی می زند... می گوید: "نمی خواهم دلداری بدهی... به تو اجازه نمی دهم دلداری بدهی... من جوانم هنوز"... و یادش می رود تاکید کند حسابی خوشگل هم هست...  

                                                                                                            ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ |

صدا... صدا... صدا...

ریشه وسواس و دلبستگی ام به صدا ها را که می گیرم، می رسد به نوجوانی ام و آن کاست "چیدن سپیده دم" و پیوند شب های من با صدای شاعر وقتی به واژه های آن شاعره آلمانی جان می داد...

"گاه آرزو می‌کنم زورقی باشم برای تو؛
تا بدان‌جا برمت که می‌خواهی.

زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری.

زورقی که هیچگاه واژگون نشود؛
به هر اندازه‌یی که ناآرام باشی؛
یا دریای زندگی‌ات متلاطم باشد؛
دریایی که در آن می‌رانی."

گویا شاعر در مرحله نخست ترجمه، واژه ها را از آلمانی به فارسی برگردانده بود و حالا در راستای تکامل کلمات، آنها را زمزمه می کرد. خط به خط اشعار در حنجره اش قرقره می شدند و بر دانه به دانه ترکیب ها، جامه غرور و عظمت آوای مرد می نشست و جهان نرم شاعره در گذار از این گلوی پرخون و این آوای پر جان به هیات حماسه پرشوری در می آمد... لالایی نوجوانی من صدای او بود... صدای غرا، بم، گیرا و زنده او...

از همان روز ها بود که در رویاهای من مردی آفریده شد که می خواند

"و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد

و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم می کند"

در حالی که من چشم هایم را می بندم و پوست تنم را به نوازش صدای او می سپارم... و هزار تغزل مرغوب مومن را خواب می بینم... در دامان صدایی آلوده به عشق... هنوز... هنوز و همیشه

                                                                                                                ندا. م


برچسب‌ها: احمد شاملو, میلاد
نوشته شده توسط ندا میری در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ |

دارد وقیحانه ور می رود با من... از همین فاصله دو متری، پوست تنم دم به دم گز گز می کند زیر چشمانش... آنقدر ناتوانم زیر هجوم نگاهش که انگار نه انگار یک میز چوبی قطور میان ماست... ته چشمهای ش یک چیزی هست که من را می ترساند. گویا در این فرآیند عریان سازی مغزم، چاقوی تیز گشوده اش دارد دانه دانه لباس های تنم را هم می کند... تکه تکه... ناخودآگاه جمع می شوم. شال ترکمنی را سفت و سخت تر دورم می پیچم... می پرسد "سرد است؟" ... سرد است آقا... زمستان امسال خیلی سرد است... بیشتر از پاییزش حتی... کی بهار می شود پس؟ صدایش را گم می کنم... من می مانم و جهانی هراس در آن اتاق ده، بیست متری... چنگ می اندازم به هوای اتاق بلکه در این حجم فقیر طراوت، چیزی بیابم و حایل کنم میان بازدم او و دم خودم... کاش زمانه انقدر در پس هر سلام محبت آمیزی، شاخ و شانه نشانم نداده بود و حالا کودکانه باور می کردم پشت اینهمه ادعای برادری و دلسوزی کمی همدردی صادقانه نفس می کشد...

*

با مرجان می خوانم... بلند بلند می خوانم... برایم اهمیتی ندارد نگاه این و آن. راستش هیچ وقت نداشته است... این نگاه ها... این قضاوت های خیابانی دورادور، سرگرمی ساده آدم هاست. دلشان خوش می شود انگار در همین خنده های ساده و کنجکاوی بی سرانجام... ایرادش کجاست؟ آن ها که نمی دانند این "کی صدا کرد منو... کی رها کرد منو" دیگر سوال نیست... تمنای مدامی ست که گویا در سراسر تاریخ با آدمی آمده است و فروکش نمی کند شهوتش تا آدمی را مشتاق دایم الاصرار پس کوچه های عاشقیت نگه دارد... تا آدمی در این شراره سوزان از سوزش بسوزد و در خاکستر خودش متولد شود... هزار باره... آنها نمی دانند من دارم با باد پاییزی درد دل می کنم... آنها نمی دانند این ورجه ها و دویدن های دیوانه وار دارند هزار حسرت را از تنم پس می زنند... هزار وحشت را... آنها نمی دانند من دارم خودم را در زمزمه این ترانه نجات می دهم... آنها هیچ چیزی نمی دانند...

*

می گوید نگران نباشید، حلش می کنیم... او نمی داند من نگران حل شدن نیستم دیگر... حالا مساله من حل شدن نیست... این دست برادری... این دست برادری، ایمان من را در میان گرفته است و من این روز ها از هیچ چیزی بیش از این انگولک های تمام نشدنی آلوده بر پیکره ایمانم نمی ترسم... خدا به ایمان من رحم کند... هوای تازه نیاز دارم... و صدای مرجان... پیش از خروج سیخ می شوم توی چشمانش... "برادری کنید آقا"... این را مشدد می گویم و محکم... آنقدر محکم که او از شنیدن بغض ته گلویم جا می ماند...

پی نوشت: یک باری باید از ترانه های نجات دهنده بنویسم...

                                                                                                                     ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ |
زودتر رسیده اند... با دو تا از برادر ها و دو تا از خواهرهایش... یک شال بنفش سرش انداخته.. پر است از پروانه های رنگارنگ با بال های گشوده... آرایش ملایمی دارد و موهای ساده اما آراسته اش از کناره های شالش سرک کشیده اند به روی شانه ها... عاقد که می گوید عروس و داماد بیایند اینجا بنشینند، دستپاچه به خواهرش می گوید روسری ام... روسری ام... و یک روسری سفید ساتن و گیپور از توی کیفش در می آورد و می اندازد روی سرش... سپید می نشیند روبروی عاقد... قلبم می گیرد.

عاقد آغاز نکرده هنوز که دختر کوچیکه می زند زیر گریه. چه گریه ای... هق هق هزار ساله باشد انگار. می دانم دلش به وصلت رضا ست. این ها اشک های فقدان اند. دست همسرش می رود دور شانه اش... آرام جان برسد انگار. صدای ناله اش ارام می شود. اشک هایش قطع نمی شوند. نرم می شوند اما... شبنم شبنم می نشینند روی پوست سحرگاهی اش. گریه ندارم، شکر خدا! دستی که نباشد شانه آدم را فشار بدهد، بی اشکی غنیمت است. عاقد بار اول را خوانده است... همه مات و مبهوت مانده اند. سکوت اتاق خرخره ام را می گیرد... رسا می گویم "عروس رفته گل بچینه"

عروس را از گل و گلاب و زیر لفظی می گذرانم... ارام به بله می رسد... زیر لبی می گوید بله... به نجوا می گوید. می بینم برادرش با دوربین موبایل تند و سریع و ضربتی عکس می گیرد... در میان آتش قلبم با خودم کلنجار می روم کاش دوربین آورده بودم. عروس ها باید از اشک هایشان پای سفره عقد مدرک داشته باشند... دختر کوچیکه ارام می زند به پهلویم... شیرینی... ندا شیرینی... طعم خاک گرفته زبانم... خامه و توت فرنگی تازه اش نمی کند... یک آن نگاهم می افتد به آینه روبرو... اه! مرده شور لبخند چرک نمایشی ات را ببرد... گیرم هوای خاکی این اتاق را تازه کند، خودم که می شناسمش این کرشمه ناموزون قلابی را.

پای دفتر و توی سند ازدواج را امضا می کنم.. به عنوان شاهد آخر. زیر چشمی به شناسنامه همسر مرحوم داماد که هنوز روی میز است، نگاه می کنم. عاقد شناسنامه را می برد سمت داماد... "شناسنامه مرحومه"... روی هوا می قاپمش. مال من باشد؟... کسی اعتراضی ندارد.

همین... نه کل کشیدنی در کار است... نه نور و برق فلاش دوربینی و رقص چاقویی... حلقه هایی که بدون هیچ بوسه ای رد و بدل می شوند و تمام... موقع خداحافظی دور از چشم همه داماد را بغل می کنم. زیر گوشش می گویم مواظبش باش... مواظب دلش باش... زهر پاشیده اند به جانم انگار... تیز می گویم نمی گذرم اگر دلش را بشکنی... نمی دانم می شنود یا نمی شنود... می دانم اما چشم هایم را می شناسد...

کلید خانه ام... کلید خانه ام... می خواهم هجوم ببرم به حجم غلیظ خلوتم... غربت این عروس را... جای خالی آن عروس را دریا دریا گریه کنم... 

                                                                                                               ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ |

زمین خالی کوچه پشتی را انتخاب کردند و داربست زدند و برزنت کشیدند و هرکس از خانه اش یکی، دو تخته فرش آورد. چهار، پنج نفر از مرد های قدیمی محل جمع شدند و مدیریت ماجرا را دادند دست پدرم و یک تکیه کوچک محلی به همت آنها و اهل و عیالشان و اهالی محل برپا شد. سال اول کوچک و خودمانی و ساده بود. حتی یادم هست گاهی غذا به خودی ها نمی رسید مبادا دسته مهمان توی تکیه بی شام شب تاسوعا بماند و جوان ها به ته دیگ چرب و چیلی مانده ته بساط هجوم می بردند. سن و سال من کم بود. تا سال ها هر سال دهه محرم شب های ما تا صبح در خانه زهرا خانم می گذشت که اهمیتش در سرپا نگه داشتن آن تکیه محلی کم از گروه موسس نبود که شاید بیشترهم بود و نقشش حتی جدی تر. هر شب بعد از تمام شدن نوحه خوانی ها و سینه زنی ها، وقتی مردهای محله داشتند گرد و غبار و خستگی را از سر و روی شان می تکاندند، زن های محل با دخترهای شان توی آن خانه جمع می شدند و سینی های بزرگ مسی بینشان دست به دست می شد. عطر برنج ایرانی با رایحه دلنواز لیمو عمانی در خانه زهرا خانم می پیچید و دست های ظریف و کشیده زن ها در انبوه لپه و عدس و لوبیا قرمز بنا به غذای فردا شب فرو می رفت. به اذان نرسیده کار تمام می شد و بعدش تازه نوبت چای خستگی در کن زهرا خانم بود به طعم هل و دارچین و مزه پراکنی زن ها و خنده های ریز ما دخترها در امتداد شوخی هایی که شاید حتی درست هم نمی فهمیدیم معنی شان چیست و چرا لپ نوجوان تر ها را گل می اندازد و چشم و چار زن ها را برق. نماز خوان ها نماز صبح را همانجا می خواندند و بعدش دسته جمعی روانه کوچه های گرگ و میش می شدیم و هرکس به سمت خانه اش می رفت که اندکی بخوابد و جان بگیرد به برنامه فردا... محرم محبوب من محرم های تابستان بودند که بی دغدغه درس و مدرسه فردا می گذشتند و شب های شان به بیداری و ولو شدن توی خانه زهرا خانم تا خود سحر و این میان لوندی و طنازی به وقت تحویل گرفتن کیسه های حبوبات و برنج از پسرهای محل و نگاه های زیر چشمی آنها و لابد نجوای اعوذ باللهی که ما نمی شنیدیم... اما همه این بند و بساط ها یک طرف و تماشای پسرهای عرق کرده محل در پیراهن های سیاه شان که ردیف در دسته تکیه محلی مان، بی آنکه سری به سوی ما بگردانند، آنچنان زنجیر می زدند که گویی دارند در این خودکوبی دردناک، تمرین رهایی از اسارت تن می کنند، طرف دیگر... ما در سکوت، هلهله شان می کردیم و ردیف می ایستادیم تا در انتهای این نمایش شکوهمند نگاهشان از چشم های ما تحسین بچیند به اجر این آرایش موزون لابد... آن نظربازی ها را حق و حلالشان می کردیم و به شوق عاشق می شدیم...

*

شیعه را تازه خوانده بودم. شیعه علوی و شیعه صفوی... سرخ و سیاه... که نوجوانی من را پیوند زد به دغدغه گریستن مردگان متنفسی که ما باشیم بر زنده نا میرایی که حسین بی ابیطالب باشد... چه بیهوده کاری آمده بود در نظرم... همه چیز عوض شده بود انگار. دیگر خبری از لاس زدن با بوی زعفران و کره نذری نبود. حالا همه چیز بوی محکومیت می داد. از به سخره گرفتن همه آنهایی که بساط نذری پزی توی حیاط هایشان به راه بود تا زیر سوال بردن همه آنهایی که ماشین های مدل بالای شان را سرکوچه پارک می کردند و توی صف های خانه ها و تکایا می ایستادند به وسوسه قیمه و قورمه ای که حاجت صاحبخانه از دل دانه های برنجش برآورده می شد. روز عاشورا خانه خاله بزرگم جمع بودیم. قیمه می پختند. من ایرفن گذاشته بودم توی گوشم و برای خودم موسیقی گوش می دادم. خودم را از فضا کنده بودم و در دلم به حجم جهالت اطرافم پوزخند می زدم. یادم رفته بود. یادم رفته بود این پروسه نذری پختن و نذری کشیدن و پخش کردن و دست آخر نشستن دسته جمعی سر سفره صاحبخانه و مزه مزه کردنش چه کیفی دارد... نوجوانی من به قهر گذشت... به قهر با اجتماع آدم هایی که برای بی ریا شدن و دورهم جمع شدن و گریستن و نیت کردن و حاجت گرفتن، بهانه می خواستند... همین... حالا گاهی احساس می کنم آن لا به لا یادشان می رفت برای چه جمع شده اند. بهانه گم می شد میان آن لذت دلپذیر "جمع شدن"...

*

توی آژانس نشسته ام. راننده دارد زیر لبی غر می زند. دسته دارد می گذرد و خیابان ملک کلا قفل شده. پیرمرد انگار حسابی از خیابان ها و شلوغی این شب های ش شاکی ست. ایرفن توی گوشم است. داریوش می خواند. خونه رو با قلبامون ساخته بودیم... خونه... دلم برای خونه تنگ می شود... خانه نه... خونه... همینقدر خودمانی... که با قلب ساخته شود... با قلب ساخته شود... می شود؟ می شود روزی برسد که هرچه خونه ساخته می شود پی و سیمان و چارچوبش قلب باشد؟... پیرمرد دارد هنوز زیر لبی غر می زند... گهگداری بی هوا می گویم بله.. بله... دلم نمی خواهد فکر کند گوش نمی دهم... اصلا نمی شنوم... بر می گردد... سوال دارد انگار. یواشکی دکمه استاپ را می زنم... صدای پسرک جوانی از بیرون می آید... وسط نوحه اش رسیده ام... قبل و بعدش را نمی دانم... همین الانش هم خیلی مهم نیست. سوز دارد اما.. سوز استخوان سوز دارد... زیر صدایش کسی نی می زند... شیشه را می دهم پایین... دلم تنگ می شود... برای روز های نظربازی کودکی... برای روزهای انکار نوجوانی... دلم برای تو تنگ می شود...

*

سوار تاکسی می شوم. تاکسی که نه.  یک پراید سفید که تابلوی آژانس دارد. راننده مدام بر می گردد نگاهم می کند. هی می آید سر زبانم بپرسم دردش چیست... هی بی خیالش می شوم... زیر لبی حرف می زند. انگار اواز بخواند... صدای ایپادم را بالا تر می برم... افاقه نمی کند. فرکانس وز وزش از همه صداهای محیط می گذرد و رگ های اعصابم را آزار می دهد... پیاده می شوم آقا... "به این زودی خوشگله؟"... لحن چندش آورش حاضر جوابی ام را کور می کند. یک هزار تومانی پرت می کنم بین خودم و او... دقیقا زیر دنده ماشین اش... تا سر خیابان سمیه پیاده می روم. یک تاکسی زرد رد می شود. اشاره می کنم مستقیم... مرد مشکی پوشیده است. زیر لبی با کویتی پور می خواند... سر ویلا پیاده می شوم... می پرسم چقدر تقدیم کنم. انگار فحش ناموسی داده باشم. می گوید روز تاسوعا کسی کرایه مگر می گیرد؟... دست می برد جلوی صندلی کناری اش یک ظرف یک بار مصرف می دهد دستم. بگیر خواهرم... خواهرمش به جانم می نشیند. خواهرم... انقدر صادقانه می گوید خواهرم که طعم گس خوشگله به کل یادم می رود.... قیمه است... زرشک و خلال بادام هم دارد... ظرف غذا را چنان می گیرم به برم که انگار گنج یافته باشم... این قیمه حاجت می دهد. می دهد... دلم می خواهد باور کنم می دهد... هر قاشقش را به اسم و نیت یک نفر می خورم.

*

هر کدام از ما یک عاشورا دارد... یک صحرای کربلا دارد... یک ظهر عاشورا که زیر آفتاب سوزان روزگار صحرایی اش با زبانی خشک و جگری سوخته، تنش را، روحش را، خودش را از زیر شمشیر های آخته می گذراند و از اسارت آزاد می کند... باید بکند... تا سربلند... نامیرا... آزاده بر خاک افتد... و دیگر نمیرد.

                                                                                                      ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ |

دقیقا چند ساله بودم؟ نمی دانم... پیش از رفتن مادرم بود. واقعیت این است که رفتن مادرم می شود نقطه عطف زندگی من. ندا، هستی ندا، جهان بینی ندا، شور و شوق و شادی و تاریخ و جغرافیای ندا به قبل و بعد از این واقعه تقسیم می شود. پس همین کافی ست که بگویم پیش از رفتن یا پس از رفتن مامان.

زده بود به سرم. درست و حسابی زده بود به سرم. حیرانی تخصص ویژه من است. انگار تمام هم نمی شود. فقط تغییر شکل می دهد. در یک ماهیت ثابت مانده، فقط قر و قمیشش عوض می شود. آن وقت ها احساس می کردم باید بروم. حتما و هرطوری که شده باید بروم. بساط این پریشان حالی ها را جای دیگری پهن کنم و لابد سر سفره اش از آن نان های خارجی که توی کارتن ها و فیلم ها می دیدیم بچینم. از آن هایی که رویشان آرد پاشیده اند به نظم و قاعده و این آرد ها از روی سطح نان سر نمی خورند... آن وقت ها آخر خبری از نان سحر و نان آوران و این چیزها نبود... آن نان ها برای من تصویر خارج بودند. خوشگل و مرتب و خواستنی... مزه شان؟ حتما خوشمزه اند دیگر. آن وقت ها نمی فهمیدم دلتنگ شدن برای بربری و سنگک اصلا یعنی چه. آن هم تا وقتی این نان های قلنبه و تر و تمیز را می شود خرید و گذاشت توی سبد های حصیری کوچکی که با پارچه های چهارخانه رنگی تزئین شده اند...

استرالیا! تب استرالیا گرفته بودم. از سر شب های ملبورن و سیدنی لابد... مدرک مهندسی؟ به درد نمی خورد خانم. شما یک دانه مدرک آرایش و پیرایش بگیر کار و بارت در استرالیا سکه می شود. با این سر و شکل و این سلیقه که شما داری می زنی روی دست هانری حتا!... هانری؟... همان آرایشگر لیلا فروهر دیگر... آها! می شناسمش. این بنده خدا خیلی آدم خوبی بود. پیش از آنکه برود آمریکا، به واسطه دوستی اش با یک فامیل دور می شناختمش. یک برادر هم داشت که اسمش هملت بود... اما عمرا خودش به کیفیت هملت نبود... بگذریم حالا... این شد که بنده سر از یک آرایشگاه/آموزشگاه آرایش و پیرایش در آوردم...

برای هر کاری باید مدل می بردیم. یک بنده خدایی را راضی می کردیم موها و ابرو هایش را بسپارد به دست ما قیچی و موچین ندیده ها که تا پیش بند بستیم همه مان فکر کرده بودیم سال هاست رقیب قدر قدرت سودابه عتیقه چی و سوسن عطری و آزیتا اربابیم... در نتیجه اینکه چرا کسی به این راحتی ها راضی نمی شد زیر دست ما بنشیند را اصلا نمی فهمیدیم... تازه بهمان بر هم می خورد... یک روز مربی آموزشگاه گفت می خواهیم برویم یک جایی. یک موسسه نیمه خصوصی نگهداری سالمندان و موهایشان را کوتاه کنیم، هرکس دوست دارد داوطلب شود و بیاید... طبق معمول ور ماجراجوی بنده احساس کرد چرا که نه؟ یک تجربه شیرین می شود و حسابی در خاطرم می ماند. بی اعتنا به آن ور سانتی مانتالم که خیلی وقت ها در ترکیب با هم یک خروجی احمق نتیجه می دهند از من... و ما راهی شدیم.

موسسه نیمه خصوصی بود اما هیچ سنخیتی با نیمه خصوصی و حتی یک چهارم خصوصی هم نداشت. چهارده پیر زن در لباس های گلدار تترون و نخ با موهای گیز گیز شده که انگار سال هاست با شانه قهرند توی اتاق های گروهی شان نشسته بودند. ورود چهار، پنج دختر جوان کنجکاوی شان را برانگیخته بود اما. سرک می کشیدند و بعضی هایشان لبخند ما را به خنده های کجکی و بی دندان پاسخ می دادند. خانم مربی برایشان توضیح داد که ما آمده ایم برای سال نو خوشگلشان کنیم. واکنش های شان متفاوت بود. بعضی ها ذوق کردند، بعضی خیره نگاهمان کردند آنقدر سرد و ساکت که با خودمان گفتیم لابد سال نو را از یاد برده اند یا شاید خوشگل بودن را دیگر نمی فهمند... از آن میان یک نفر امد جلو و با خنده خوش آهنگی گفت من آماده ام و این کارش دیگران را هم به راه انداخت... یکی از این چهارده نفر اما تلخ ترین پوزخند عمرم را روانه مان کرد و پخی کرد و شانه ای بالا انداخت و رفت توی اتاق خودش...

ما کارمان را شروع کردیم. اگر موهای شان چرب بود، شستیم، اگر گره خورده بود، باز کردیم... یکی می گفت مدل جدید بزن، یکی فرح فاوست دوست داشت، یکی می گفت چشم هایت را در می آورم اگر زیاد کوتاه کنی... اما ته کار همه شان راضی و خوشحال بودند. نکه ما کارمان را بلد باشیم... نه.. آنها سال ها بود قصد نکرده بودند زیبا باشند... و حالا زیر دست های نابلد ما توی رویاهای قدیمی  شان غوطه می خوردند که توی سلمانی سر گذر نشسته اند و دارند برای شوهرهایشان بزک دوزک می کنند... و این  خودی که توی آینه می دیدند، دیگر هفتاد هشتاد ساله هایی رها شده در یک خانه قدیمی بی روح و کسل نبودند... زن هایی بودند که موهای مرتبشان آمیخته به بوی شامپو های ارزان تخم مرغی و عطر کته بود... بوی خانه گرفته بودند انگار... هر کدامشان یک جایی از صورتمان را می بوسیدند، نوازش می کردند...

زیر هجوم تنهایی سرسام آور آن خانه، خلا آن چشم ها، ناتوانی آن دست ها شر شر عرق می ریختیم... حضور ما در آن خانه برای آنها آمدن یک سری دختر جوان خوش قد و بالای شر و شیطان به قصد آراستن شان نبود... "آمدن" بود... همین آمدن خالی برای آنها خیلی بود... این مو های ریخته شده بر کف زمین نبودند که از حجم آنها کسر می شدند... دست های ما داشت بی کسی منبسط آن نقطه دور افتاده را قیچی می زد و می کاست... این را می دیدم. با چشم های خودم می دیدم که نگاه های شان از ضریح در حیاط حاجت گرفته است انگار...

کارم تمام که شد رفتم دم در اتاق آن خانمی که با پخ و پوخ دکمان کرده بود. سلام دادم. اجازه ورود خواستم. با بدخلقی سر تکان داد که بفرما... گفتم شما دوست ندارید موهایتان را کوتاه کنید؟ سرش را برد بالا که نخیر... یک نیم نگاهی به من کرد و گفت "ابری" را بلدی؟ گفتم "بله. همان آرایشگاه قدیمی و معروف میدان فردوسی"... با کرشمه گفت "من آن جا می رفتم. قدیم ها که هنوز درست حسابی بود." گفتم "مادر من هم آنجا می رفت. تا سال ها. حالا البته آرایشگاه نزدیک تری می رود" گفت "مگر تو به کارهایش نمی رسی؟" یک هو موج نفرتش داغم کرد... انگار همه دلخوری های خودش و هم بندانش را در توی همین جمله ساده جمع کرده باشد که ببارد بر سر و صورتم... گفتم "من هنرجو ام... در ضمن کارم هم خوب نیست"... نگاه کردیم به هم... فقط نگاه کردیم به هم... پرسید "بافتن بلدی؟"... گفتم "بافتن بلدم" ... کش سر رنگ و رو رفته موهایش را باز کرد... نزدیکش شدم. در تمام آن لحظه هایی که انگشت هایم روی موهایش می رقصیدند، ساکت بود... ته کار زیر لبی گفت "هر شب موهای دخترم را می بافتم.... وقتی خیلی کوچک بود..."

                                                                                                       ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ |
 
مطالب قدیمی‌تر