X
تبلیغات
الفبا

یک فیلم هایی هستند که آدم باید برای اولین بار، در دوران کودکی ببیند. پیش از آنکه یاد گرفته باشد گیر و گورهای قصه را بجورد. پیش از آنکه درگیر زوایای دوربین شده باشد. پیش از آنکه از اصول قاب بندی و ریتم و تداوم حرکت سر در بیاورد... با بعضی چیزها آدم باید زمانی مواجه شود که هنوز فارغ است از همه استاندارد ها و قاعده های بزرگسالانه و چارچوب ها و دستور العمل ها. کم پیش می آید بعد از گذشت سال ها هنوز دروازه های احساس آدمی انقدر دست نخورده مانده باشند که آدم از جادوی حس و حال های ناب جا نماند...

*

بابا ممنوعش کرده بود. هم "ماوی ماوی" را و هم کل فیلم های دیگر ترکی را که آن وقت ها بین بند و بساط همه فیلمی ها فراوان یافت می شدند. لابد از آن نظر که صحنه زیاد داشتند. من اما بدجوری دلم می خواست فیلم را ببینم. مامان زیر لبی زمزمه می کرد یک خط از ترانه ابراهیم تاتلیس را و با همان یک خط یک جوری سر تکان می داد انگار دارد هزار سال عشق و خاطره را مزمزه می کند... همانی که به همین نام بود و ترجمه اش می شد آبی آبی چشم آبی... کلا هم همین یک تکه اش را بلد بود. همین ماوی ماوی ماسماوی را... یک روزی یواشکی از بابا اجازه داد ما هم فیلم را ببینیم. هیچ کس قد مامان ها خوب نمی داند،  بعد ها چه چیزهایی می تواند دست دختر هایشان را بگیرد... من نشستم و یک نفس "سیبل" را تماشا کردم. زیبایی حیرت انگیز هولیا افشار در بیست و یکی، دو سالگی اش را... و آخر سر انقدر برایش گریه کردم که چشم هایم سرخ سرخ شدند...

*

یک چیزهایی هستند که آدم باید برای اولین بار، در کودکی با آن ها مواجه شود. آن چیزها به خیالبافی جاندار کودکان بیش از هرچیزی محتاجند. آنقدر که حزنشان خون دارد و دردشان، جان. این چیزها در بزرگسالی می توانند آدمی را نابود کنند. می توانند ایمان آدم را مچاله کنند. باید کودک باشی تا چشم های گریانت را ببری به پناهگاه رویا ها. باید هنوز داغ تلخی نچشیده باشد روح و قلبت تا جرات کنی چشم هایت را ببندی و قصه را آنطوری که دلت می خواهد ببافی... دوباره ببافی... باید کودک باشی تا جسارت کنی لحظه "اوت" گفتن احمد را پاک کنی از حافظه همه نسخه های فیلم و به جای آن مرد قصه را از جا بپرانی و قاب تصویرت را روی دویدن او ببندی... از پشت سر... در حالی که در پس زمینه تصویرت "سیبل" را داشته باشی که دارد از تعجب و حیرت سکته می کند. بزرگ تر که بشوی دیگر جراتش را نداری. دیگر خبری از آن شکوه بی مخاطره داستانپردازی های بی عقده و شجاعانه کودکی نیست...

*

از همان سال های دور که وی اچ اس ماوی ماوی آمد به خانه های ایرانی ها، تا همین چند سال پیش خیلی ها هولیا افشار را به اسم عایشه صدا می زدند. اصلا او را به این اسم و رسم می شناختند... از صبح امروز که بعد از بیست و چند سال دوباره نشستم به تماشای فیلم تا همین حالا، حتی یک لحظه هم این فکر رهایم نکرده است که آیا بی رحمانه نبود که ما او را سال ها به نام زنی صدا زدیم که آخر قصه پیراهن عروس بر تن کنار احمدِ او نشسته بود؟... سیبل (هولیا افشار) با موهای پریشان و چشم های بی نهایت آبی و درخشانش، روبروی آن ها ایستاده بود و در حالیکه لب پایینش از گریه می لرزید، تماشا می کرد تکرار عاقد چگونه از تردید احمد عبور کرد و "اِوِت" را گرفت و زن را به عقد احمدِ او در آورد... نام آن زن، عایشه بود... و من نمی دانم چرا تا سال های سال ما هولیا افشار را عایشه صدا زدیم... لابد حواسمان نبود داریم به اشک های متبرک چشم های آبیِ سیبل چه خیانتی می کنیم....

                                                                                                            ندا. م


برچسب‌ها: ماوی ماوی, ابراهیم تاتلیس, هولیا افشار
نوشته شده توسط ندا میری در جمعه پانزدهم فروردین 1393 |

آدم از یک لحظه بعد خودش هم خبر ندارد... یک بازی عجیبی بین ما و این جمله هست. در واقع یک طرف که ما باشیم کلا این جمله را به شوخی می گیرد و طرف دیگر که او باشد جدی جدی ما را به گا می دهد (شرمنده اما واژه دقیقش همین است. در واقع انتظار نداشته باشید بنویسم ما را ویران می کند یا ناراحت می کند یا آزرده می کند یا قلقلک می دهد... خیر... دقیقا به گا می دهد... دک و دهان و سرتاپایمان را به گا می دهد)  فرقی هم نمی کند چند صد هزار بار این ماجرا تکرار شود. ما عادت نمی کنیم جدیت بی رحمانه این جمله را جدی بگیریم. ما ترجیح می دهیم با شوخ طبعی از دهشت بی خبری مان از آن و ثانیه پیش رویمان عبور کنیم... فرض کنید آدمیزاد همچین جمله ای را جدی بگیرد. کارش می شود محاسبه هر قدمش. کارش می شود فکر و خیال کردن آنچنان که از کرده و ناکرده جا می ماند... ته ته همه این محاسبه ها و بالا و پایین کردن ها باز هم آن که رودست می خورد ماییم... آقا جان آدمیزاد از یک لحظه بعدش هم خبر ندارد. رسمش این است. قاعده اش این است. باید این را بپذیریم. باید بدانیم ما خودمان را سرویس هم که بکنیم در باب چیدن موقعیت ها آن شکلی که دلمان می خواهد و فکر می کنیم درست است باز هم آنکه یک قدم جلوتر است این جمله بی پدر مادر است: "آدمیزاد از یک لحظه بعد خودش خبر ندارد"... بپذیریمش و حالش را ببریم... اصلا بگذاریم ما را سورپرایز کند... والا! راستی! شهره دارد می خواند... ساوند کلاود را سرچ کرده ام و یک صفحه پر از شهره جلوی رویم باز شده... آخ از شهره... آخ از دل بی قرار... آخ از فکر فرار... آخ از قول و قرار... آخ از چشم انتظار...

*

پرت شدم. در کسری از ثانیه، دقیقا بعد از خوردن لذیذترین چیزبرگر دنیا و بعد از انداختن یک عکس خیلی خورشیدی، دقیقا در آستانه رها شدن در لذت صدای پرجان و پر ملال آن پسر بابلی که گل آویشن می خواند محبوبه اش را... پرتاب شدم از ماشین بیرون... یک سانحه خیلی احمقانه. خیلی ساده بود همه چیز، خیلی ساده داشت یک تراژدی شکل می گرفت... ترمز دستی کار نمی کرد، شیب تند بود... ماشین هنوز استارت نخورده توی دنده خلاص عقب عقب رفت پایین... ترمز نگرفت... من هنوز کامل سوار نشده بودم و پاهایم هنوز آویزان بود و در هنوز باز که شتاب و اینرسی سکون و اینرسی حرکت و خدا می داند دیگر چه چیزهایی از فیزیک و متافیزیک دست به دست هم دادند و بنگ... پرت شدم لب جاده و ماشین از کنارم گذشت و لاستیکش آرنجم را حسابی صاف و صوف کرد و من ماندم و تماشای ماشین همراهم که عقب عقب می رفت... خیلی شتابان به سمت سقوط می رفت... لت و پار و خونین و دردمند و سیاه و کبود، نیم خیز شده بودم روی زمین و نگاهش می کردم... وای... الان می افتد... و من خیلی ساده شاهد یک فاجعه خواهم بود... فرمان داد... ته ماشین را کوبید به دیوار سنگی سمت دیگر... و گریخت از سقوط.... از ماشین پیاده شد و وحشت زده دوید به سمتم... ندا! ندا! ندا! گفتم خوبم... و تازه فهمیدم فاصله ام با دره نهایتا یک وجب و نیم است... فاصله ام با مرگ... با تراژدی... غلط بکنم خوب باشم در این وضعیت! جمع بشوید نازم را بکشید اصلا!...شهره هنوز دارد می خواند... سیر نمی شوم از صدای شهره... حتی وقتی دارد دری وری می خواند. حتی همین الان که از زشتی لنگه ندارد بس که با آن هیات ماهگون و آن رخساره دلفریب ور رفته است... اه! چه ظلمی به ما کرد شهره که نگذاشت ما چروک های نرم و نازک گوشه چشم هایش را ببینیم و برایش بمیریم... "خودت نیستی، خدات هست... نگات هست و صدات هست... به دل حال و هوات هست... به گوشم قصه هات هست... می دونستم می آیی"... و من می دانم تو نمی آیی... تو اصلا از اولش هم آمدن بلد نبودی... من تو را کشیدم... تعارف که نداریم. این دفعه خواستی تقصیر ها را تقسیم کنی، این را بنویس پای من... اما من جوابش را آماده دارم. از همین حالا... همچین سفت و سختش را هم دارم...

*

وسط فکر کردن به نیویورک دهه شصت و هفتاد و هشتاد و نود و به بعدش تا همین حالا و وسط این کبودی زردنبوی زشت و این تیر کشیدن های ممتد و این زانو درد و این خونمردگی های بالای ران و همه خراش ها و همه زخم ها باید غصه این را بخورم که هر چیزی از تو به من، یک صاحب دیگری بطور پیشفرض دارد یا پیدا می کند سر راه... از دانه دانه عکس هایی که برای من بودند... دانه دانه یادداشت ها و تک جمله های محزون، شاد، عاشقانه، دلتنگ که برای من بودند... از قربان صدقه های در لفافه... از کنایه های خاموش... خود تو حتی! همه و همه اینها بین راهی و سر راهی و نرسیده به من هزار تا صاحب پیدا می کردند... همه شان را یک کسی مصادره می کرد توی ذهنش و تفسیر می کرد که برای اوست... تا همه خودداری های تو... تا آقا شدن ها و رفتار متعهدانه و محجوب تو... همه اینها را بقیه بنام خودشان یا یک آدم دیگر مصادره کردند... تفسیر کردند... هه آقا! همه اینها را خیلی شیک و بی محابا زدند زیر بغلشان و بردند... هدیه و عیدی و باقی که دیگر قابل این حرف ها نیست اصلا! چه فرقی می کند این لشگر متخاصم که باشد و از کجا و به چه هدفی حتی دست بیاندازد به اموال یواشکی من و بردارد و برود... کل این لشکر چه اهمیتی دارد؟ غم من اینها نیست... غم من که آنها نیستند... آخ! آخ! چه حریم ناامنی دارم من درآغوش تو... چه حریم ناامنی داشتم من در آغوش تو...

*

یک جای از ترانه می گوید فکر دقایق باشیم... احتمالا منظورش همین دقیقه های حال و اکنون و الان باشد... انگار شهره بداند آدم از یک دقیقه دیگرش هم خبر ندارد. حتما می داند که دارد اینطوری بی پروا و ملتمسانه می گوید بشین رو خاک قلبم... چه رِنگی دارد طلوع... چه حزنی دارد این همه رِنگ... تهِ تهِ تهِ هر اتفاقی ست این که یک کسی از طلوع صبح آمده باشد نشسته باشد روی بیت بیت التماس ها و خواهش های آدم... آخ! دلم می خواهد با شهره بخوانم "الهی غرورت حریم خونه باشه"... نمی شود... نمی توانم... باید پشت پا زد به همه چیز... به همه چیز... به همه چیز... به خاطره ها حتی... هه! نمی شود که همیشه تو به من بگویی من مجبورم...

                                                                                                                        ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در شنبه نهم فروردین 1393 |

نم باران آخر اسفند گره خورد به ترانه ایرج. به ملودی بابک بیات... به صدای گوگوش. تنیدیم در هم. آنقدری که هنوز نمی دانم من او را نشان کرده بودم برای بدرقه زمستان یا او من را برای بدرقه تلخ کامی ها...

*

سال تحویل آن سال افتاده بود عصر و مامان طبق عادت همیشگی اش، از سر صبح درگیر بساط سفره اش بود. آینه قدیمی را حسابی سابیده بود (هیچ یاد آن آینه قدیمی نبودم راستی. یک هو امشب یادم آمد که چه سال هایی را در کودکی به تماشای خودمان در آن آینه چهارگوش بزرگ تحویل کردیم. بعد ها قابش را عوض کردیم. یادم نیست چرا. از سر بی سلیقگی کداممان بود، نمی دانم) با نغمه عادت داشتیم به شمردن سین ها... از سیب شروع می کردیم و به ساعت که می رسید احساس می کردیم هفت را رد کرده ایم. البته که بعید بود مادر جانمان هفتش، هشت شده باشد. بس که وسواس داشت به همه چیز هفت سینش. انگار سال را به سفره اش آغاز می کرد. تعادل و زیبایی و سادگی را همان جا بسم الله می گفت و امتداد می داد تا ته سال. آن سال داشتیم طبقه بالای خانه را می ساختیم. دست بابا حسابی تنگ بود با این همه من و نغمه را برده بودند بوتیک فرشتگان توی خیابان گیشا که لباس های خارجی بچگانه می فروخت و برای هر دومان خرید عید کرده بودند. آن وقت ها ما معنی دست تنگی را نمی دانستیم. شاید هم من آنقدر درگیر نرمی مخمل دامن مشکی و قرمزم بودم و قر و غمزه ای که بنا داشتم موقع پوشیدنش بریزم که حواسم نبود بر خلاف همیشه مامان و بابا خیلی جمع و جور و مختصر خرید شب عید کرده اند. این میان نغمه آمد توی آشپزخانه و خیلی کودکانه پرسید پس چرا از آن پرتقال بزرگ ها نداریم؟... هنوز سه چهار ساعتی مانده بود به وقت تحویل. بابا شال و کلاه کرد و زد بیرون و چیزی تا لحظه آغاز سال نو نمانده بود که برگشت در حالی که یک جعبه پرتقال تامسون دستش بود. جعبه را گذاشت توی آشپزخانه و رفت سر و صورتش را شست و آمد نشست کنار ما سر سفره. من بعدترها فهمیدم آن پرتقال ها نتیجه دو سه ساعت مسافرکشی جناب سرهنگ تحصیل کرده و اتو کشیده بوده اند...

*

اواخر اسفند بود. خواهر یکی از دوستانم به همراه دوست پسرش توی جاده تصادف کردند و تمام... غمگین بودم خیلی. خبر را که به مامان دادم سر ضرب گفت خدا به مادرش صبر بدهد. فکر کنم این واکنش نخستین همه آدم ها به مرگ جوان ها باشد... آخر شب که بنا به عادت قدیمی اش توی تراس نشسته بود و چای می نوشید رفتم نشستم کنارش و با لحن غمزده ای گفتم آخر هفته بله برونش بود... نگاهم کرد و پرسید پس حسابی و درست درمان دوست بودند؟ گفتم همچی عاشق و معشوق بودند. چند سالی بود که باهم بودند... یک هو وسط غم و غصه من گل از گلش شکفت و با شیطنت گفت پس بوس بازی هایشان را کرده اند لابد... خنده ام گرفت... از دهشت مرگ هم با عشق و عشقبازی عبور می کرد... گفتم لابد... گفت حتما! عشق بدون بوس بازی که عشق نیست...

*

گلی خانم حدودا شصت سالی دارد. امروز خانه ام بود. الان تقریبا یک سالی هست که هر دو، سه هفته یک بار ثابت می آید. خیلی تمیز نیست راستش. بعضی کارها را یادش می رود. بعضی کارها را سردستی انجام می دهد. اما من حاضر نیستم کس دیگری را جز او بیاورم به جمع و جور و تمیزی خانه ام. خوش مشرب و طناز است. ذهن و دست و کلام سلامتی دارد.... اما اصل ماجرا اینجاست که طبعش زیادی بلند است. آنقدر که کیف می کنم از رعنایی قامتش... اجازه نمی دهد دلت برایش بسوزد حتی. امروز انگشتهایش را نگاه می کردم. باد کرده بودند از حجم کار آخر سال... بوسیدنی شده بود پیرزن. نمی دانم خط نگاهم را گرفت یا نه... ارام با همان انگشت های پف کرده موهایش را کنار زد از رخسار ماهش و گفت فردا وقت اصلاح دارم. خوشگل باید نشست پای سفره...

*

کل پیاده روی داشتم بهشان فکر می کردم. به اولین درس "تیم"  که هیچ کدام از سفرهای زمان نمی تواند کاری کند که کسی عاشق آدم بشود... به "ماد" که فکر می کرد جونیپر رویایی ست که نمی خواهد از آن بیدار بشود... به جف که هر روز ارادی از قطارها و در نتیجه از کار جا می ماند تا کریس را ببیند و او را مجاب کند جواب تلفن هایش را بدهد... به اروین که سر بزنگاه سیدنی را از جهان پس گرفت... و به سیدنی... به زخم های سیدنی که عیار داده بودند به آن چشم های درخشان و آن اندام تراشیده...

داشتم به عشق فکر می کردم... داشتم همه سالی که گذشت را جمع می کردم توی مربع کوچکی از تیم/مری، ماد/جونیپر، جف/کریس و سیدنی/اروین... در طول آن پیاده روی کوتاه یادم رفته بود چند بار مریض شدم... چند بار کم پول شدم... چند بار دعوا کردم... چند بار قهر کردم... چند بار گریه کردم... انگار همه لحظات تلخ سال گذشته از حافظه ام برای مدت کوتاهی پاک شده باشد. محاصره شده بودم در میان اعجاز این مرزهای تازه... در جهانی تازه آفریده شده بودم که اضلاعش بوی دلدادگی می دادند... بوی عاشق های کاردرست... بوی پهلوان های قدیمی طور...

*

گوگوش هنوز داشت می خواند... و من هربار بلند تر از بار قبل با او می خواندم... یه نفر داره میاد دیوارا رو برداره... یه نفر داره میاد زندگی رو میاره...

                                                                                                                     ندا. م

به بابا که ما را بی حسرت بزرگ کرد...

به مامان که ما را عاشق بزرگ کرد...

و به گل باجی که زیباست... بی اصلاح حتی...



برچسب‌ها: بهاریه
نوشته شده توسط ندا میری در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 |
 

از آدم ها تا دیوارها، همه حرف می زنند...

لابد درستش این باشد، که آدم دلش بسوزد وقتی یک هو، بی هوا، دیگری با دمپایی حمام شیرجه بزند وسط هر کاری وابسته به قلب ها... این دیگری نزدیک باشد و مهم باشد که بدتر... به نظرم نباید اینطوری باشد. حتی شاید لازم باشد آدابی وضع کنیم برای حرف زدن از هرچیز که مستقیم با خون و جنون آدمی در رابطه است. باید از این دستگاه های اشعه ماوراء بنفش بگذاریم حتی... بعید می دانم به خودی خود روزی برسد که ادم ها یاد بگیرند، یک جاهایی هست که قواعد از اعتبار می افتند... یک جایی هست که عشق و نفرت در آدمی در اوجی نامتصور و بعید آنچنان در هم می پیچد که همه چیز... همه چیز... همه چیز در جهان از صحت می افتد. رنگش می پرد... سرد می شود... یخ می زند... شاید باید فیلتری بگذاریم جلوی صدای آدم ها... به نظرت خطرناک نیست شنیدن این حکم ها؟ این هجمه از باید ها و نباید ها؟ اینجا؟ این حکم های انسان دوستانه زیادی محترم به کاخ صلح لاهه بیشتر نمی آید؟ ای بابا... اینجا مهلکه خونخواهی قلب هاست... قلب ها... قلب ها کی از اعتبار انقدر افتادند که درد گرفتنشان و تیر کشیدنشان اینهمه شوخی شد؟

گرمپ گرمپ دیوار ها کم بود، حالا ادم ها هم برای من صدایشان را آزاد کرده اند... چه جانانه هم قصد کرده اند مرا ببرند به یک حوزه متهوع که بیش از هرچیزی روان مرا می جود... همان نقطه آلوده "همه حق دارند"... همان باور کثیف "همه گناه دارند"... از این ریاکارانه تر چه موضعی می توان گرفت؟ هه! مگر همین امثالهم نبودند که ذوق کردند یک کسی را سراغ دارند که در رویاهای ش از ریاکاری قواعد دنیای متمدن به صراحت وحشیانه و غریزی کودک ها پناه می برد؟ حالا من را دوره کرده اند که مبادا خدای ناکرده به شمایل وقار و افتخار و غرورم خط بیاندازم؟ همین؟ وسط همه رنج های ما، قد همدردی شان همینقدر است؟ گور پدر همدردی... نفرت و عشقی که بلدند این شکلی ست؟ توی روزهای بالا و پایینش، "حق" خیرات می کنند؟ همین؟ کل توانشان دعوت به قربان صدقه های گل درشتی ست که تهشان بوی شاش مانده انسانیت های دم دستی و لاپایی می دهد؟ فراخوان به دعاهای خیرخواهانه ریاکارانه که مقدس پرستی تاریخی شان را ارضا کند؟

من می خواهم دندان هایم را نشان بدهم... می خواهم دری وری بگویم، انگار شیری که دارد آخرین غرشش را پیش از دریدن سر می دهد... ترجیح می دهم عین زن های روستایی چادر را ببندم دور کمرم و هرکسی که دارد با قلبم شوخی می کند را با چوب آنچنان بکوبم که بفهمد حق ندارد با قلب من شوخی کند... با بی ریایی ام شوخی کند... با عریانی ام... وای! عریانی ام... تف به ذات هر کسی که نداند آدم حق دارد هر که را با عریانی اش شوخی می کند، گاز بگیرد...

یکی به همه این صداهای حق طلب زیادی متجدد گوگولی مگولی بگوید من ترجیح می دهم،  چهار دست و پا روی زمین بنشینم و عین سگ های درنده به هرچیزی که حرمت آن نقطه های قرمز را نگه نداشته، حمله کنم و تا مغز استخوانش را بدرم... با همین دندان ها... با همین لب ها... با همین دست ها... با همین جوارحی که به هنگامه نوازش همه شان وسط بوده... نه بخشی... نه کمی... همه شان...  

کاش یک کسی جلوی دهان همه را بگیرد... من خود به خود به وسواس منزجر کننده حق دادن به همه، دچار هستم. دیگر نیازی نیست کسی برایم خطبه بخواند از هراس سقوط در ورطه غم انگیز حق ندادن به کسانی که حقم را مفت و مسلم زده اند زیر بغلشان و دارند می برند... هه! کاش لااقل قدرش را می دانستند...

*

راستش را بگویم؟ حالم دارد از خودم بهم می خورد که روزی هزار بار دستم را روی سینه ام نمی کوبم و نفرین نمی کنم... عینهو همه زن های اصیل فیلمفارسی های قدیمی... بگذار این میان هی بگویند حق بده... فحش نده... حرف بد نزنی ها! از شان تو دور است... راستش این روزها فکر می کنم آنچه بیش از هرچیزی از شان من دور است این درجه از بی غیرتی ست... این تماشا و سکوت... این لبخند...

کاش برای یک لحظه هم که شده،همه سکوت کنند تا من نفس بگیرم... نفس بکشم... بلند نفس بکشم... همه... و این همه حتی شامل دیوارها و اثاثیه خانه هم می شود که حرامزاده ها گویا تر از همیشه شده اند انگار. زبان دراز، شیوا... ور ور کردنشان قطع نمی شود... آرام و قرار ندارند و کاری جز گرفتن آرام و قرار من هم ندارند...

*

به ملیحه... دلیل هم نمی خواهد. هرچند خیلی دلیل دارد...

                                                                                                                        ندا. م


نوشته شده توسط ندا میری در یکشنبه هجدهم اسفند 1392 |

یازده: وونگ چیاچی

چاره ای ندارم... باید به نوشتن از آنها ادامه بدهم. پناه های مدام من را که شروع کردم می دانستم این پرونده با پنج تا و ده تا تمام نمی شود. در جهان پر رنجی که انگار همه چیز، از خود آدمیزاد تا تک تک دلخوشی ها و آرزو ها و آرمان هایش، به مویی نازک و شکننده و موخوره زده آویزانند و هر وقت هوس کند جهان، دانه دانه شان را بی رحمانه خراب می کند بر پهنه بودنت، گریزی نیست از در رفتن و آرمیدن در آغوش همین دلخوشی های رنگی... سیاه و سفید... تمیز... آلوده... همان اول کار هم می دانستم جبار تر از این حرف هاست زمانه که به من فرصت دهد یواشکی ها را علنی نکنم... می دانستم یک جایی چنگال هایش را می گذارد بر مجرای نفس کشیدنم، آنچنان که از سخن گفتن بیوفتم و چاره ای نماند جز نوشتن... نوشتن از آن ته تهی ها... آن هایی که برده ام توی اندرونی ترین اتاق ها که شاید بدزدمشان از همه... که شاید برای من بمانند... تنها برای من...

تاوان زیبایی... تاوان عشق

یک کسی در توصیف "شهوت، احتیاط" گفته بود شبیه جوشاندن آب سرد است، زمانی طول می کشد که آب شروع به جوشیدن کند اما هنگامی که به جوش آمد، از قلیان نخواهد ایستاد... این تعبیر در چشم من بیش از آن که در مورد خود فیلم صدق کند به وونگ چیاچی می آید. دختر آرامی که مادرش را در حمله ژاپنی ها از دست داده و پدرش به انگلستان گریخته است، در دانشگاه با دانشجویی به نام کوانگ ‏یو مین و گروه تئاتر آنها آشنا می شود. کوانگ یو مین به دلایل شخصی و خانوادگی نقشه ای برای سوءقصد به جان یکی از ‏سیاستمداران محلی دارد. وونگ چیاچی دلباخته کوانگ شده است و حالا کوانگ از او می خواهد به آقای یی نزدیک شده و پس از اغوای وی، او را به قتل برساند... گروه در یک خانه تیمی دور هم جمع می شوند و برنامه ریزی ها انجام می شود. وونگ چیاچی باید در قالب یک زن شوهر دار فرو برود و قرار می شود یکی از آنها که سابقه همخوابه شدن با چند فاحشه را داشته است، با باکره زیبا بیامیزد و رفتار او را در رختخواب ارتقا دهد... وونگ چیاچی از جلوی چشمان کوانگ عبور می کند. در حالیکه نیم نگاهش به اوست، در ملغمه ای متاثر از دوست داشتن کوانگ و آرمان هایی که او در ذهنش کاشته است، بکارتش را به رختخوابی بی ملاحظه می برد تا از تنش دستان انتقامی بسازد که آرام کوانگ را در پی دارد به خونخواهی برادر...

زیبای قصه پس از چندین آمیزش آموزشی آماده است که فریبا و دلربا وارد حریم محافظت شده آقای یی بشود... حریم محافظت شده ای که تنها حاصل مراقبت و هوشیاری شبانه روزی نیروهای امنیتی نیست. طمانینه و سکوت و درون گرایی آقای یی، بی اعتمادی او به دنیا و وحشت و تردیدش به همه چیز و همه کس لایه لایه بر حصار جهان او افزوده است و وونگ چیاچی چیزی ندارد به جز شور و زیبایی پر شکوهش تا از این لایه های متراکم عبور کند و خود را به خلوت مرد برساند...

ماجرا و وونگ چیاچی در دو بخش روایت می شوند. در بخش اول وونگ چیاچی هنوز دختری آرمانخواه است که همه چیزش را گذاشته وسط تا انتقام مردی که دوست دارد را از آقای یی بگیرد... در یک تصمیم انقلابی/عاشقانه... و ما که نشسته ایم به تماشای قل قل کردن آب سرد، خیالمان تخت است انگار که دختر قصه جان سالم به در می برد از این مهلکه نابرابر و بعد ها بزرگ می شود و به این روزهای خودش می خندد... انگار بدانیم این لایه های محکم انزوا که آقای یی دور خودش کشیده است به این راحتی ها نمی شکند. شهوت تنها کفایت نمی کند... چیزی ورای عطش تن می طلبد تا فرو ریزد این دیوار های قطور بی اعتمادی... همینطور هم می شود و نقشه ترور شکست می خورد و آدم ها می روند پی زندگی روزمره کسل کننده شان...

در بخش دوم اما حکایت شکلی دیگر می گیرد... بعد از حدود سه سال وقتی وونگ چیاچی و آقای یی در قابی مشترک دوباره کنار هم می نشینند.... قابی خیلی خیلی مشترک... قابی که در مرور زمان این دو را آنچنان در هم می آمیزد که یادمان می رود قرار است طرحی اجرا شود از دل این معاشقه های سهمگین که عملی شدنش جان مرد را و شکست خوردنش جان زن را می گیرد...

یک صحنه ای دارد "شهوت، احتیاط" که در قله های سکانس های شخصی من جای دارد...  کوانگ یو مین، وونگ چیاچی را که حالا دیگر به بستر خشونت و شهوت دیوانه وار آقای یی، دچار شده است برده به دیدار یکی از سران حزبی که این بار با جدیت در راس طرح ترور نشسته اند و به او درجه خطرناکی موقعیت را گوشزد می کنند. او آرام به حرف های مرد گوش می دهد. به کوانگ نگاه هم نمی کند... و پس از پایان حرف های مرد وونگ چیاچی با چشم هایی آماده گریستن او را نگاه می کند و می گوید: تو فکر می کنی بدن من یک دام است برای او... اما او در من فرو می رود و من را چون برده ای تسخیر می کند... و هربار بر من زخم و خون باقی می گذارد تا راضی شود و آرام بگیرد..." وونگ چیاچی از کرم ها می گوید... کرم هایی که بزرگ می شوند و چونان مار قلب را نشانه می گیرند... او از لحظه ای گفت که عصاره و خون مرد روی تنش می پاشد... مهم نیست کوانگ و رهبر حزب، فوران وونگ چیاچی را ندیدند... ما دیده بودیم که او و آقای یی در تمام صجنه های بی پروای معاشقه های مجنونشان چگونه خود را آشکار می کنند. در آن پیچ و تاب های برهنه ما حقیقی ترین واکنش های آن دو را دیده بودیم... شالوده آن دو... شالوده احساسات آن دو... شالوده این رابطه پر خطر را که داشت روز به روز و لحظه به لحظه حقیقی تر می شد... ما دیده بودیم شهوت یک مرد چگونه می تواند همه حفاظ های بیرونی و درونی را خرد و خاکشیر کند... ما دیده بودیم شهوت یک زن چگونه می تواند او را ببرد به اعماق ناشناخته خودش... و نشسته بودیم به انتظار فنا... فنا... فنا... وقتی چاره ای نمانده باشد.

وونگ چیاچی و آقای یی از دامان آن همه بی قراری تمام غریزی که در حیوانی (شما بخوانید حقیقی) ترین شکل ممکنش به انزال و ارگاسم آن دو می رسد... از بستر همه آن قرار های پنهانی... از دل لحظه لحظه میگساری های دو نفره... از لحظه لحظه تماشا و کشف دیگری... در انتهای ماراتن عقل و احساس و شهوت و احتیاط می رسند به اوج... مرد تسلیم می شود... تسلیم خواستن وونگ چیاچی می شود... و حالا این وونگ چیاچی ست که در قدرتنمایی پرشکوه عاشقانه اش دست های قربانی را در آستانه ذبح می گیرد و از کام مرگ بیرون می کشد... آن حلقه برای وونگ چیاچی تنها یک جواهر گرانقیمت نیست. نشان سرسپردگی مردی ست که او را عاشقانه نگاه می کند و می گوید نترسد چون با اوست... همین کافی ست که وونگ چیاچی بر زبان بیاورد حکم فنا شدن خودش را... "فرار کن"... و خودش را به جوخه اعدام بسپارد و آقای یی را به آن اتاق خواب خالی و تاریک...

رهبر حزب در آن دیدار شرم آور به او گفته بود کلید همه چیز "وفاداری" ست... او یادش رفته بود که زن های عاشق به چیزی جز عشق وفا نمی کنند...

 پی نوشت: به مهتاب... در آستانه اسفند ماه که ماه میلاد او ست... و ماه آخر زمستان

                                                                                                                   ندا.م


برچسب‌ها: Lust, Caution
نوشته شده توسط ندا میری در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 |

مامان که فوت کرد، هنوز فرصت نکرده بودم جواب تسلیت بی رمق اهالی اتاق عمل را بدهم که نغمه شروع کرد به چنگ انداختن زمین... صدایش سکوت نیمه شب بیمارستان را شکست و شد ناقوس خودداری من... همان لحظه بود که احساس کردم فرصتی برای زاری ندارم. و همه جان و جهانم شد دو تا دست، یک آغوش... فقط نغمه نبود... توی راه به خاله ها و دایی و دختر و پسرهایشان زنگ زدم... همان نصف شبی... حقشان بود... کس و کارش بودند. حقشان بود در حوالی حادثه حاضر باشند... بابا به محض اینکه رسیدیم به خانه، کلی پول نقد و یکی و دو تا چک امضا شده گذاشت کف دستم که من نمی دانم باید چکار کنم. فقط حواست باشد همه چیز مراسمش آبرومندانه باشد. در بهترین حالت ممکنش... و من گفتم چشم... نغمه لکنت گرفته بود. نفری یک ارامبخش و مسکن گرفته بودند دستشان و دم در اتاق صف کشیده بودند که بچپانند توی حلقش که ارام بگیرد و بخوابد... دانه دانه قرص ها را از دستشان گرفتم و انداختم توی سطل اشغال... همه شان گیج نگاهم کردند... حوصله توضیح دادن نداشتم فقط خیلی محکم گفتم کسی حق ندارد به نغمه قرص بدهد... آن شب دو نفری توی یک تختخواب یک نفره دراز کشیدیم... سرش را گذاشتم روی سینه ام و او شروع کرد به ارام حرف زدن... با همان لکنت عصبی حرص آور اعصاب خرد کن... همه آن روز ها به بدو بدو گذشتند برای تدارک سحری تا شام... به آرام کردن آدم ها که سر هیچ و پوچ برای هم پشت چشم نازک می کردند....  به قرارداد بستن با مسجد و رستوران و سفارش گل و نوشتن متن اعلامیه و... به دلداری دادن... به آرام کردن... به در آغوش کشیدن... از دور ترین ها تا نزدیک ترین ها

*

توی هر حادثه ای یک کسی هست که سرش بالاست، گوشه لبش نمی لرزد، اشکش نمی ریزد، فشارش نمی افتد، لبخند می زند به روی دیگران... دست ها را توی دستش می گیرد و به زبان بی زبانی می گوید من هستم... و همه در سایه قوت و قدرت او آرام می گیرند. خیالشان تخت می شود که یک کسی دیگر دارد کار ها را پی می گیرد و ردیف می کند... یک کس دیگری که حتما از آنها محکم تر است... احتیاجی ندارد به دلداری ها و حمایت ها و آغوش ها و کلام همدرد و نرم و مهربان دیگران... یک کسی که خیلی زور دارد... یک کسی که... هه... این میان همیشه با خودم فکر می کنم این ها مظلومین هر حادثه اند... همان هایی که آخر شب... وقتی چیدنی ها را چیدند... وقتی همه تاب و توانشان را خرج قرار دیگران کردند... پناه می برند به سکوت خلوت خود و خدایشان...

*

یک ترانه/سرود انقلابی هست که من خیلی دوستش دارم. یکی از آنهایی که خیلی هم معروف نیستند. یکی از یواشکی های عزیزم بوده... یک جایی می گوید "الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله"... و من سال ها این را یک شکل دیگری می شنیدم... آخر شب ها و روز های حادثه های گزنده... وقتی از سگ دو زدن پی وظایف رسمی و غیر رسمی در حاشیه آن ماجرا به تنهایی ام می رسیدم زیر لب زمزمه اش می کردم... یک شکل غلط و تحریف شده را... شخصی اش کرده بودم... "الله الله تو پناهی، من ضعیفم یا الله"... زیر لب زمزمه اش می کردم... انقدر که در آوای تکرار اعتراف به ضعف و ناتوانی ام در دستان قدر قدرت پروردگار به خواب می رفتم... و فردا صبح به وقت بیداری، من دوباره همان آدمی بودم که قرار است خیال دیگران را راحت کند که یک کسی هست که حواسش هست و دارد کارها را می چیند... گویا همه ضعفم را در پیشگاه او آتش زده باشم و حالا از دل خاکستر، توانی تازه در من شعله می کشید...

*

یادمان نرود... در هر حادثه ای کسی هست که خیال دیگران را تخت می کند... داد و قال این آدم ها، خوش خلقی و بدخلقی شان را به دل نگیرید... ببخشیدشان... قضاوتشان نکنید... فحششان ندهید... رو به رویشان ترش نکنید... حتی اگر دارند اشتباه می کنند. حتی اگر حواسشان نیست و دل یکی دو نفری را آن وسط کار می شکنند... این آدم ها خودشان هم نمی دانند دارند چه زخم هایی می خورند... این آدم ها مظلومین هر حادثه اند... قدرشان را بدانیم... لابلای زاری ها و ضجه هایمان زیر لب خدا قوتشان بگوییم...

برای آن کسی که الگو و مراد تو بود...

                                                                                                  ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 |


در فیلم خواهران مگدالن، در آن صومعه نفرین شده گند زده، وقتی می خواهند برنادت را تنبیه کنند، موهایش را از ته می تراشند. برنادت زیر دستان خواهران روحانی (شیطانی) ضجه می زند و آدمی احساس می کند دارد نمایشی تازه از به صلیب کشیدن مسیح را تماشا می کند. با ریختن موهای برنادت روی زمین، ذره ذره زنانگی شیرین او فرو می ریزد... سر برنادت چون مزرعه ای شخم زده می شود و همه بخشایندگی های پر مهر دخترانه او از ریشه زده می شود تا زمین آماده رشد بیزاری شود. انکار... فراموشی... شور و شوق برنادت در همان سکانس می میرد. او اسیر وحشتی می شود که تا انتهای خط از آن رهایی ندارد.

*

در سریال گرلز، هانا که همه چیز توی زندگی ش حسابی بهم ریخته است، از کار تا روابط عاطفی و دوستانه و خانوادگیش حتی، می نشیند روبروی آینه و قیچی می گیرد دستش و موهایش را می برد. نه اینکه کوتاه کند... می برد. انگار که دارد موهایش را مثله می کند. دسته دسته موهایش که زیر پایش می ریزند در حکم گوشت های تنش هستند که از وجودش کنده می شوند و دور ریخته می شوند...

*

کوتاه کردن مو برای مرد ها یک حرکت عادی ست. یک عمل فیزیکی در راستای پیرایش و بعضا آرایش. از مرزهای خوش تیپی و زیبایی و مرتب بودن فراتر نمی رود. زن ها اما به دانه دانه تارهای موهای شان وابستگی و دلبستگی دارند. گویا از این حجم پر و پیمان بالای سرشان، اعتماد به نفس می گیرند. حس متبرک زنانه شان در هر رقص طناز موهای شان، اوج می گیرد. با ور رفتن و آراستنشان زیبا می شوند.... از روی مدل موهای خانم ها حتی می شود به حس و حال ها و روحیاتشان واقف شد. اینکه چقدر شهری اند، چقدر بیابانی، چقدر کولی اند، چقدر متمدن... چقدر کودکند، چقدر با خودشان سر راستند، چقدر جلوه گرند، چقدر منزوی و خیلی چیز های دیگر.... و از همه این ها فراتر موهای خانم ها انگار بخشی از قلب و ذهن آن هاست. لا بلای دانه دانه این خرمن آنها خاطرات و حس های بزرگ و عمیقشان را نگهداری و پاسداری می کنند. رد پای دست ها و بوسه ها... اثر همه نگاه ها و ستایش ها... بی جهت نیست که آن چیدن وحشیانه موهای برنادت در حکم یک شکنجه ویرانگر با او چنان می کند که انگار تا ابد بر تنش داغ گذاشته اند... و آن بریدن انتحاری دسته دسته موهای هانا تفاوتی با یک تنبیه عظیم خود آگاهانه ندارد.

*

داشتم با خواهرم سر و کله می زدم که یک تغییر اساسی دلم می خواهد. یک چیزی که با تغییر رنگ مو و مدل ابرو رخ نمی دهد. با عوض کردن استایل لباس پوشیدن و چیدمان خانه و اینها هم نه... یک چیز درونی تر. خیلی درونی تر... نه یک چیزی که فقط شکل و شمایل بیرونی ام را عوض کند... بزرگتر... عمیق تر... و وقتی زیر دست های آرایشگر نشسته بودم و منتظر بودم زودتر کارش تمام بشود، روی زمین را نگاه می کردم و می دیدم چه چیزهایی که دارند به زیر پایم می ریزند و انگار ماهی قرمز کوچکی که از تنگ بیرون می افتد، جان می دهند.

*

یکی از فانتزی های من همیشه این بوده که یک روزی از دنیا و هر چه در او هست سر درد بگیرم و بنشینم جلوی آینه و گیس هایم را دسته دسته پای عصبیت و خشمم ذبح کنم... عین هانا... نمی دانم از کلفتی پوستم است یا که از زشت شدن می ترسم که تا امروز با خودم همچین کاری نکرده ام... ته تهش این بوده که یک مدل من در آوردی ترکیبی از ویژگی های کلاسیک و مدرن انتخاب کرده ام (این خودش یک نشانه است) و موهای کمندم را داده ام دست یک آرایشگر زبده... و خلاص... شاید باید یک جایی این یکی را هم تجربه کنم... تراشیدن موهایم به دست خودم... قیچی زدنشان... بریدنشان... این بار که گذشت... شاید وقتی دیگر...

*

میویس را خاطرتان هست؟ وقتی دست هایش را گشود و از ته دلش گفت "آخیش"... گیرم که ما صدایش را نشنیدیم... همچون حالی داشتم وقتی از آرایشگاه بیرون امدم و باد لابلای چتری های کوتاهم پیچید...

*

موهای زن ها را جدی بگیرید.

                                                                                                           ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در جمعه چهارم بهمن 1392 |

توی فرودگاه بین آدم ها می چرخم. همیشه زود می رسم. خیلی پیش از آنکه کانتر پروازم باز شده باشد. یک چرخ بر می دارم و بارهایم را می چینم و یک گوشه انتظار می کشم. کانتر که باز می شود ضربتی بارها را تحویل می دهم و تاکید می کنم صندلی ام کنار پنجره باشد و بعد از گرفتن کارت پروازم به جای آنکه احساس خلاصی کنم، فکر می کنم تازه شروع شده است. حالا باید بروم توی سالن ترانزیت چرخ بزنم... توی یکی از کافه های فرودگاه ولو بشوم و چای یا قهوه بنوشم و سر فرصت مردم را دید بزنم... نگاه های مشتاق مسافران... و آن میان حدس بزنم چه کسی دارد به خانه برمی گردد و چه کسی دارد از خانه فرار می کند... این میل تماشای آدم ها... این میل تماشای آدم ها و به اشتیاق کاویدنشان از سر عادت و تفنن نیست. گاهی فکر می کنم یک نعمت است... یک لذت... 

به هنگام رفتن حالم خوش است... به هنگام بازگشتن هم... بخش مهمی از زندگی ام شده اند... بخش مهمی از من... این گریختن ها و بازگشتن ها... فرار از کشور و شهر و خانه و خودم... و  بازگشتن... برگشتن به همه اینها... دیگر حتی انتظار این را ندارم این میان معجزه ای رخ بدهد که این حجم گریزان از مرکز را، شسته و رفته، سبک و نرم و صیقلی دوباره به مرکز باز گرداند... دیگر از میانه ها هیچ انتظاری ندارم انگار... همه چیز در همان رفتن و در همان بازگشتن حادث می شود... در حرکت... در عبور... در گذر از منی که دلش می خواهد بکند و در گذر از منی که شهوت برگشتن کلافه اش می کند...

سفر بزرگترین آرزوی همیشه من بوده. آنقدر بزرگ و آنقدر مدام که گویا تجسم من از خوشبختی باشد. برای آدم خانه پرستی چون من، این بی قراری مدام عجیب به نظر می رسد... آنقدری که گاهی با خودم فکر می کنم یک جایی یک کسی "خانه" را از من ربوده است و من را در دستان یک عطش نا تمام رها کرده است و حالا حیران و سرگشته، آواره جاده های زمین و زمان شده ام... و رفتن و برگشتن آنچنان در هم و در من تنیده اند که دیگر توفیری از هم ندارند... شاید یک چیزی این میان فقط دارد از خودش به خودش پناه می برد...

و می ترسم... می ترسم در ازدحام این الفرار ناتمام نیابم ش... جا بمانم از او... از آن نیمه گمشده ای که مدام می خواندم... آن رخداد بزرگ که خود را، خانه را، کاشانه را به شوقش رها کنم...

                                                                                                                      ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در شنبه بیست و یکم دی 1392 |

مهم نیست چقدر بزرگ شده... چقدر  خانم شده... مهم نیست دارد دکتر می شود و کم کم قرار است از این مانتوهای رسمی با پارچه های شق و رق بپوشد. با شلوارهایی که خط اتو دارند... و برود سر کلاس و با آن شوق ناتمامش به پژوهش و علم و با آن صدای ملایمش تدریس کند... حتی مهم نیست فردا روزی که دور هم نیست شکمش بالا می آید و مجبور می شود دست به کمر راه برود. احتمالا لوسی اش صد چندان می شود و ما خریداران لوسی اش هم راه به راه از هم سبقت می گیریم... برای من او هنوز یک حجم گوشتالوست که لپ هایش قابلیت گاز گرفتن دارند. که چال دارند و به هنگام خنده، تماشایشان نفس می گیرد از مخاطب...موضوع این است که برای من کودکی او تمام نمی شود. حتی وقتی در هیات بزرگ تر ها بو می کشد حال و احوال من را و حدس می زند که یک چیزی هست... یک چیزی هست که من از او پنهان می کنم و او سال هاست عادت کرده است به این حجم پنهان کاری.... سال هاست من به دور نگه داشتن او از دغدغه ها و دردسر هایم اصرار کرده ام و او صدایش در نیامده است و به جای گیر دادن و سوال کردن آرام و بی هیاهو دقیقا سربزنگاه قد علم کرده است که من هستم... و همه حواسم به توست. چه بخواهی و چه نخواهی... اجازه اش هم دیگر دست تو نیست... اصلا مهم هم نیست بدانم چه خبر شده... اصلا لازم نیست بدانم چه چیزی یا چه چیزهایی شده اند خوره مغز و روانت... او این ها را نمی پرسد. چرایی ماجرا و جزئیات حادثه برای ش اهمیتی ندارند... او درگیر "حال" من می شود فقط و به این نقطه که برسد، من در برابرش تمام و کمال بی سلاح و سپرم... آنچنان که حتی از خنده هایم هم کاری بر نمی آید. او به چشم هایم نگاه می کند و بی آنکه بگوید "هی! یک چیزیت هست"... می گوید " من دلم گرفته است، بیا"... و این کار را چنان به ظرافت و به اندازه می کند که من همیشه از او جا می مانم.... یک چیزی فراتر از پیوند های خونی ما را کنار هم نگه داشته است. یک شکل کاملی از ایمان به صداقت این حمایت. صداقت این دستی که کودکانه یا مادرانه دراز است مدام...

*

به هر بهانه ای زنگ می زند. از گرفتن شماره تلفن آرایشگاه تا پرسیدن اینکه برای مهمانی آخر هفته دیگر، چه بپوشد. می دانم ول نمی کند تا نروم. باید بروم بنشینم روبرویش و او توی تخم چشم های من ببیند نمی ترسم. او با شوخ طبعی و غش غش خنده گول نمی خورد. دست آخر کوتاه می آیم. نهار را با هم می خوریم. هنوز راضی نشده... با هم می رویم خرید... هنوز کفایت نکرده است... شام را پای یک سفره می نشینیم... زیرچشمی دارد نگاهم می کند... نگاهش می کنم و آرام می گویم "چیز خاصی نیست. درگیر یک موضوع کاری ام"... این پا و آن پا می کند و می گوید "اینجا نشد جای دیگری. فکر و خیال نکنی ها" ... چه جمله آشنایی... شبیه همان چیزی ست که آن مردکه گردن کلفت می گفت. خنده ام می گیرد... در آنی همه وحشتی که از شنیدن همین کلمات ثابت در جانم نشسته بود به جسارت بدل می شود... دختر بچه نیم وجبی که خودش از صدای ترقه های بی خطر چهارشنبه سوری هم می ترسد، یادم می اندازد حق ندارم بترسم...

پیش از خواب آرام می گوید: "باز هم شد... دوباره بروم دکتر؟"... می دانم با خودش خیلی کلنجار رفته است که حالا وقتش نیست... می دانم هزار بار بگویم، نگویم کرده است... اما او می داند نگفتن نداریم... او می داند یک جایی طی تقسیم وظایفمان با هم طی کرده ایم همه این ها را... همانجایی که قرار گذاشتیم من حق ندارم بترسم... و من مست می شوم که برای او محرمیت آغوش من مرزی ندارد.... دستش را می گیرم

*

خانم اولیویا وایلد (کیت) در این فیلم جدیدش – رفقای هم پیاله – تازه با دوست پسرش بهم زده و همان شب با یک عده از دوستان رفته خوشگذرانی. آن میان لوک که از قضا رفیق محرم و مرهمش هم هست می آید طرفش که نازش بدهد و بپرسد چه شده... بهم ریختگی کیت از سر و صورتش می بارد و از پشت خنده های زیبایش در همان حال مستی، پیاپی به صورت مخاطب سیلی می زند... می گوید: "نمی خواهم دلداری بدهی... به تو اجازه نمی دهم دلداری بدهی... من جوانم هنوز"... و یادش می رود تاکید کند حسابی خوشگل هم هست...  

                                                                                                            ندا. م

نوشته شده توسط ندا میری در شنبه بیست و سوم آذر 1392 |

صدا... صدا... صدا...

ریشه وسواس و دلبستگی ام به صدا ها را که می گیرم، می رسد به نوجوانی ام و آن کاست "چیدن سپیده دم" و پیوند شب های من با صدای شاعر وقتی به واژه های آن شاعره آلمانی جان می داد...

"گاه آرزو می‌کنم زورقی باشم برای تو؛
تا بدان‌جا برمت که می‌خواهی.

زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری.

زورقی که هیچگاه واژگون نشود؛
به هر اندازه‌یی که ناآرام باشی؛
یا دریای زندگی‌ات متلاطم باشد؛
دریایی که در آن می‌رانی."

گویا شاعر در مرحله نخست ترجمه، واژه ها را از آلمانی به فارسی برگردانده بود و حالا در راستای تکامل کلمات، آنها را زمزمه می کرد. خط به خط اشعار در حنجره اش قرقره می شدند و بر دانه به دانه ترکیب ها، جامه غرور و عظمت آوای مرد می نشست و جهان نرم شاعره در گذار از این گلوی پرخون و این آوای پر جان به هیات حماسه پرشوری در می آمد... لالایی نوجوانی من صدای او بود... صدای غرا، بم، گیرا و زنده او...

از همان روز ها بود که در رویاهای من مردی آفریده شد که می خواند

"و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد

و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم می کند"

در حالی که من چشم هایم را می بندم و پوست تنم را به نوازش صدای او می سپارم... و هزار تغزل مرغوب مومن را خواب می بینم... در دامان صدایی آلوده به عشق... هنوز... هنوز و همیشه

                                                                                                                ندا. م


برچسب‌ها: احمد شاملو, میلاد
نوشته شده توسط ندا میری در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 |
 
مطالب قدیمی‌تر